fifa

fifa

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
شكلك كودكان Kids

شكلك كودكان Kids

     

 

    

    

    

    

   

     

     

  

    

   

    



     

   

   

   

    

   



شكلك كودكان Kids
شكلك كودكان Kids
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
زرشك پلو با مرغ مجلسي

زرشك پلو با مرغ مجلسي

سلام به دوستان عزيزم ...اين هم يك غذاي مجلسي و بسيار مقبول ما ايراني ها كه پاي ثابت سفره هاي مهموني هست و كمتر كسي هست كه اين غذا را دوست نداشته باشه ....مطمئنم شما خيلي بهتر از من اين غذاي خوشمزه را درست مي كنيد ومن با اجازه شما روش خودم را براتون مي نويسم ...اميدوارم خوشتون بياد ...

مواد لازم :براي چهار نفر

 براي خوراك مرغ

مرغ متوسط  :يك عدد

برگ بو :دو عدد

هويج :يك عدد كوچك

سير :دو حبه

پياز كوچك :يك عدد

زعفران دم كرده :نصف استكان

نمك :به ميزان لازم

رب گوجه :يك قاشق غذا خوري سر پر

آبليمو :يك قاشق غذا خوري

 

 براي چلو

برنج :600گرم يا سه ليوان

كره :50 گرم

روغن مايع :به ميزان لازم

زعفران دم كرده :يك چهارم استكان

 براي زرشك

زرشك :60 گرم

كره :20 گرم

شكر :يك قاشق غذا خوري در صورت تمايل

زعفران :يك هشتم قاشق چايخوري

 

طرز تهيه :

 

مرغ را به چهار قطعه تقسيم مي كنيم  با سير وهويج وبرگ بوو پياز وزعفران ونصف زعفران ونمك و يك ليوان آب مي گذاريم روي حرارت تا به جوش بياد و بعد حرارت را ملايم مي كنيم و در قابلمه را مي گذاريم تا حدود سه ربع بپزه ....لطفا هميشه سينه را كف قابلمه بگذاريد وران ها را روي سينه مي گذاريم ...آخه ران  زود تر له مي شه ....

 

بعد ار اينكه مرغ پخته شد ...آبليمو ورب گوجه و مابقي زعفران را به مرغ اضافه مي كنيم وصبر مي كنيم تا ده دقيقه ديگه بجوشه ...

سپس حدود يك ونيم ليوان از سس را برمي داريم .و صبر مي كنيم تا كاملا به روغن بيفته كمي هم تفت داده بشه ....در اين مرحله مرغ را در هر ظرفي كه دوست داريم در آن سرو كنيم مي چينيم ..

يك ونيم ليوان سس مرغ را به قابلمه بر مي گردونيم وصبر مي كنيم تا كمي غليظ تر بشه ...اين سس را روي گاز نگه مي داريم .

 هر موقع خواستيم مرغ را سر ميز ببريم آنرا در يا مايكرويو گرم مي كنيم وسس داغ را روي آن مي ريزيم ...فوق العاده مي شه .....

اما در مورد برنج براي دوستان نازنينم كه قول داده بودم در باره آن بنويسم .

 

اول لطفا به اين چند نكته توجه بفرماييد ..

*برنج بايد جنسش خوب باشه ..هم معطر باشه وهم اينكه وقتي يك مشت از ان را كه  در كف دست بررسي مي كنيد تعداد خرده برنج خيلي كم باشه ويا اصلا نداشته باشه ......قد كشيدن برنج هم بسته به نوع ان داره ...بعضي برنج ها فوق العاده خوشمزه وخوش عطر هستند ولي زياد قد نمي كشند ...

*هر نوع برنجي كه داريد را بايد ابتدا از نظر زمان پخت امتحان بفرماييد تا قلق برنج دستتون بياد ...در قديم و در حال حاضر خيلي از خانواده ها برنج سال را يك جا تهيه مي كنند و اينطوري در طي سال  ديگه مشكلي نخواهند داشت ....ولي اگه شما  كيسه اي تهيه مي فرماييد بهتره يكي دوبار خودتون امتحان بفرماييد وبعد براي مهمانان عزيزتون درست كنيد ...

 

ابتدا برنج را پاك مي كنيم و سپس چند بار مي شوييم و روي آن يه اندازه يك بند انگشت آب مي ريزيم و انقدر نمك به آن اضافه مي كنيم تا كمي شور بشه .و مي گذاريم دو تا سه ساعت خيس بخوره .

 

قابلمه اي كه انتخاب مي كنيد بايد متناسب با ميزان برنج باشه وحجم كافي براي جوشيدن و قد كشيدن داشته باشه .حدود يك سوم قابلمه را از آب پر مي كنيم و مي گذاريم روي حرارت تا به جوش بياد و سپس برنج را به همراه آب همراهش به قابلمه اضافه مي كنيم و مجددا صبر مي كنيم تا دو باره بجوشه .

 

در اين موقع ديگه يك لحظه هم برنج را ترك نمي كنيم ...و مرتب برنج را چك مي كنيم تا مغز برنج پخته بشه و قد بكشه .نمك برنج را هم با چشيدن اندازه مي كنيم .در اين مرحله بعضي ها توصيه مي كنند يك تادو تكه يخ در ان بيندازيم تا به برنج شوك وارد بشه و .علامت پخته شدن اينه كه روي دونه هاي برنج خطهاي عرضي ايجاد مي شه ...اين زمان خاص همين نوع برنج هست و با يكي دوبار پخت دستتون مياد .

 

بلافاصله بعد از مطمئن شدن از مغز پخت شدن آن برنج را ابكش مي كنيم .كف قابلمه دو الي سه قاشق روغن مي ريزيم وروي حرارت مي گذاريم تا كمي داغ بشه ..هر ته ديگي كه دوست داريم كف قابلمه مي چينيم ...و بعد برنج را روي آن مي ريزيم ..

 

.اگه بتونيم صافي برنج را در قابلمه به آرومي خالي كنيد بهتره تا اينكه با كفگير آنرا بريزيد و بهتره به شكل كوه آتشفشان دربياد....و سپس كره را با چاقو خرد مي كنيم و روي برنج مي چنيم

زعفران دم كرده را روي برنج مي ريزيم و روي حرارت زياد مي گذاريم تا كمي بخار بكنه وسپس دم كني را مي گذاريم و حرارت را خيلي كم مي كنيم تا برنج دم بكشه ....

  براي زرشك هم ،زرشك را مي شوييم ..كره را در ماهيتابه مي ريزيم و ووقتي كره ذوب شد وكمي گرم شد زرشك و زعفران (شكر در صورت تمايل را هم در اين مرحله مي افزاييم )را به آن اضافه مي كنيم و فقط در حد دو تا سه دقيقه زرشك را تفت مي دهيم تا براق بشه ....اگه زياد روي حرارت باشه سياه مي شه و سپس برنج را با آن تزيين مي كنيم ....نوش جان

ته چيتن لوبيا پلو                    ميگو پلو

 

  عدس پلو با زيره              دمپخت ماش با پلو     

 

سبزي پلو با ته چين ماهي                   پلو با قارچ

 

                                     هويج پلو 

آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه -مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه_مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه -مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه__آشپزي_مطبخ -مطبخ -مطبخ -مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ مطبخ مطبخ-مطبخ مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ -مطبخ -مطبخ-_مطبخ -مطبخ -مطبخ -مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ مطبخ مطبخ-مطبخ مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ -مطبخ -مطبخ_مطبخ -مطبخ -مطبخ -مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ مطبخ مطبخ-مطبخ مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ -مطبخ -مطبخ_مطبخ -مطبخ -مطبخ -مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ مطبخ مطبخ-مطبخ مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ -مطبخ -مطبخم_مطبخ -مطبخ -مطبخ -مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ مطبخ مطبخ-مطبخ مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ -مطبخ -مطبخط_مطبخ -مطبخ -مطبخ -مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ مطبخ مطبخ-مطبخ مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ -مطبخ -مطبخبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-مطبخ-شپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه -مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه_مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه -مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانه__آشپزي_

 



زرشك پلو با مرغ مجلسي
زرشك پلو با مرغ مجلسي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
شكلك غذا Food

شكلك غذا Food

     

     

     

     

     

     

     

     


     


     

    

     

     


     

      

     

     

     

     

     



شكلك غذا Food
شكلك غذا Food
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رئيس كيه ؟ 4

رئيس كيه ؟ 4

رفتم سراغ كمدم.تيشرت طوسي رنگ و بيرون كشيدم و با يه شلوار لي مشكي پوشيدم.
كت اسپرت مشكي پوشيدم.مثل هميشه ادكلن و برداشتم و باهاش دوش گرفتم.مي خواستم برم ديدن استاد ، بايد تو نگاه اول خوب به نظر مي رسيدم.
نگاهي تو اينه انداختم و شونه رو برداشتم.با صداي ايفون يه نگاهي به در انداختم و بيخيال مشغول شونه كردن موهام بودم كه با صداي مامان از جا پريدم.
جواب دادم.
مامان با صداي بلندي كه مي خواست به گوش من برسد گفت : دوستت اومده دنبالت.
شونه رو انداختم روي ميز و اسلحه رو توي كشو گذاشتم و با برداشتن موبايلم از اتاق بيرون رفتم.
از پله ها كه پايين رفتم با ديدن كيا توي سالن چشام چهار تا شد.
به طرف كيا رفتم و سلام كردم.
كيا خياري كه در دهان داشت و قورت داد و گفت : عليك.
مامان وارد سالن شد.كيا نيم خيز شد.
مامان گفت : بشين پسرم.راحت باش.و نگاهي غضبناك به من انداخت و رو به روي كيا نشست.
كنار كيا نشستم و گفتم : چه خبر؟
كيا نگاهي به مامان انداخت و گفت : خاله جان اين پسرت هميشه اينطوري رفتار مي كنه ها.
با تعجب نگاهي به كيا انداختم:چطوري رفتار مي كنم؟
-:يه خوش امدي.چيزي.
-:خيلي خوب خوش اومدي.حالا پاشو بريم كه ديره.
كيا اشاره اي به بشقاب كرد و گفت : نمي بيني دارم مي خورم؟
مامان بهم چشم غره رفت.
شانه اي بالا انداختم و گفتم : زود باش.
دقايقي در سكوت گذشت.
بالاخره كيا بلند شد و گفت : خب خاله جان با اجازه.شرمنده مزاحم شدم.
مامان هم بلند شد و گفت : چه زحمتي پسرم؟
كيا به طرف در رفت.دنبالش رفتم.جلوي در خروجي سالن از مامان خداحافظي كرديم و از خونه بيرون زديم.
كيا موتورش و جلوي در نگه داشته بود.
كلاه كاسكت و دستم داد و گفت : من عادت ندارم اروم برم.
سوار شد.كلاه و روي سرم ميزاشتم كه ماشين پريناز جلوي در توقف كرد.
از ماشين پياده شد.
پريناز به طرفمون اومد و سلام كرد.
كلاه كاسكت و از سرم در اوردم و گفتم : سلام.خسته نباشي.
كيا هم سلام كرد و نگاه خيره اش و به پريناز دوخت.پريناز تشكر كرد و وقتي عكس العملي از من نديد در و باز كرد و وارد خونه شد.به طرف كيا برگشتم نگاهش به در بسته بود.
پس گردني بهش زدم و گفتم : خجالت نمي كشي؟چشات و درويش كن.
-:خواهرت بود؟
-:نه پس مادرم بود.
-:مادرت و كه ديدم.خواهرت خوشكله ها.
-:گم شو.بنظر تو همه دخترا خوشكلن.
نيشحندي زد و گفت : تو شبيه خواهرت نيستي.زشتي.
كلاه و بالا اوردم بزنم توي سرش كه جا خالي داد و موتور و روشن كرد.
پريدم پشتش و گاز داد و با سرعت از خونه دور شديم.

************************************************** **************
از اتوبان وارد راه فرعي شديم.دور و بر همه اش بيابون بي اب و علف بود.
همينطور داشتيم توي اون گرما مي رفتيم كه بالاخره خسته شدم و گفتم : كيا....ما تو اين گرما وسط بيابون كجا داريم ميريم؟مگه قرار نبود بريم پيش اي.جي؟
-:تو هنوز ياد نگرفتي هر كسي يه پاتوقي داره؟
-:خب پس كي مي رسيم؟
در همين حين موتوري از رو به رو امد و براي كيا بوق زد.
كيا با بوق جوابش را داد.
پرسيدم : كي بود؟
-:از بر و بچ.
-:اون و كه خودم ديدم.
-:واي پويش چقدر حرف مي زني؟مخم رفت.
-: اخه مخ داري؟
-:نه پس فقط تو عقل داري.
در همين حين سرعت و كم كرد و وسط جاده وارد جاده فرعي ديگري شد.
از دور گرد و خاكي كه ماشينا به راه انداخته بودن معلوم بود.با نزديك شدنمون چند تا ماشين ، چند نفر ادم كه كنار ماشينا ايستاده بودن نمايان شدن!!!
كيا موتور و نگه داشت و گفت : بپر پايين.
پايين پريدم و كلاه و از سرم در اوردم و به طرف كيا گرفتم و گفتم : من فرزانما اينجا.
كيا با دهن كجي گفت : بله فرزان خان.
به طرف چند نفري كه به ماشين قرمز رنگي ايستاده بودن رفت و در حال رفتن گفت : بيا.
گفتم : من ؟
كيا با حرص گفت : بيا ديگه.مگه نمي خواستي با همه اشنا شي؟
به طرفش رفتم و گفتم : توهم هي بزن تو سر من.
به طرف دو پسر جون و دختري كه كنارشون ايستاده بود رفتيم.كيا با همه دست داد منم به تبعيت از كيا با هر سه دست دادم.
كيا گفت : اي.جي كو؟
پسري كه قدبلندتر از دوستش بود اشاره اي به ماشين سياه رنگي كه در ميان گرد و خاك ناپديد شده بود كرد و گفت : نمي بيني گرد و خاك راه انداخته؟
كيا پوزخندي زد و گفت : صنم اينجا بود؟
-:اره ديديش؟
-:موقع اومدن رو به رو اومديم.
زير گوشش گفتم : صنم كيه ؟
-:سوالاي اضافي نپرس.
دختري كه رو به رومون بود گفت : كيا ماشينم و بيارم واسه سرويس؟
كيا با لبخند گفت : نگار جون هر وقت خواستي بيار.
پسري كه كنار نگار ايستاده بود دستش و دور شونه اون انداخت و گفت : كيا ماشين منم سرويس مي خواد.
-:تو هم هر وقت خواستي بيار.فقط دو به بعد.
پسر گفت : اون و مي دونيم.يه روز با نگار با هم مياريم.
پسر قد بلند گفت : كيا فردا شب پارتي داريما.
با شنيدن پارتي گوشام و تيز كردم.
كيا گفت : خونه كيه؟
پسر پاسخ داد : خونه الي.
كيا گفت :ايول.پس حتما ميام.
پسر اشاره اي به من كرد و گفت : تو هم بيا.
خواستم چيزي بگم كه كيا گفت : حتما مياد.
در همين حين ماشين مشكي رنگ با سرعت در نزديكي مون ترمز كرد.
كيا به سرعت به طرفش رفت.


در ماشين باز شد و دو پاي نازك كتاني پوش روي زمين قرار گرفت. دختري ريز نقش با موهاي فر كه از زير شال قرمز رنگ بيرون زده بود.با يه مانتوي سفيد و شلوار جين مشكي و كفشاي كتوني قرمز.صورت جالبي داشت لبهاي قلوه اي و چشماي كشيده و جذاب.خوشكل نبود اما با نمك بود.تو صورتش بيشتر از همه لباش جلب توجه مي كرد.كيا در مقابل راننده ايستاد و با وي خوش و بش كرد. با تعجب به اي.جي نگاه مي كردم.
در همين حين كيا به من اشاره كرد. دختر عينك افتابي اش را روي سر برد و نگاهي به من انداخت. لبخند شيطنت اميزي زد.
كيا با اشاره بهم فهموند كه برم پيششون.
اروم به طرفشون رفتم.
كيا دستي روي شونم گذاشت و گفت: فرزان... ايشونم اي.جي...
اي.جي رو به كيا گفت: خب چرا من بايد به اين دوستت چيزي ياد بدم....!!
كيا مصمم گفت: چي مي خواي...؟
-:ام... بزار فكر كنم... حالا اين اقا فرزان چيزي از رانندگي حاليش ميشه؟
-:دست پرورده ي مهرانه!
-:شوخي مي كني! پس اين شاگرد افسانه اي كه مهران مي گفت اينه...
بعد با لبخند رو به من كرد و گفت: تبريك ميگم... تو كاري كردي كه ما يه ساله نتونستيم بكنيم...
با تعجب نگاش كردم. من كه كاري نكرده بودم.
كيا با ترديد پرسيد: مهران تصميمشو گرفت؟!
-:اره... شنبه دستگاه ها رو قطع مي كنن!
كيا با تاسف گفت: اين براي خودشم بهتره....
اي.جي هم با ناراحتي سري تكون داد و گفت:اره...
هاج و واج اون دو تا رو نگاه مي كردم. نمي دونستم از چي دارن حرف مي زنن.
كيا نگاهي به سه نفري كه دورتر ايستاده بودن انداخت و گفت: حالا به اين بچه ياد ميدي يا نه؟
-:بايد ببينم...
و رو به من ادامه داد: بايد عيارشو بسنجم...
از طرف راننده كنار كشيد و با اشاره بهم فهموند كه سوار بشم. مطيعانه سوار شدم. اي.جي كنار دستم سوار شد و گفت: اگه رانندگيت راضيم كنه... حرفي نيست ولي...
با ضربه اي كه كيا به شيشه زد، اي.جي حرفشو قطع كرد. شيشه رو پايين كشيدم. كيا كمي خم شد و گفت: ابروم و پيش اين خانوم نبري ها!
و با صداي بلند ادامه داد: من هنوز منتظرم... اي.جي....
خانوم... اين اولين باري بود كه كيا با يه نفر اينطوري با احترام حرف مي زد. داشتم شاخ در مي اوردم...
با صداي اي.جي به خودم اومدم: پس معطل چي هستي... شروع كن!
شيشه رو بالا كشيدم و استارت زدم. پامو روي گاز فشردم و ماشين از جا كنده شد. قدرت اين ماشين از بقيه بيشتر بود. در كمتر از چند ثانيه سرعتش رسيد به 180 .
پام و روي گاز فشار مي دادم و ماشين لحظه به لحظه بيشتر سرعت مي گرفت.
اي.جي اشاره اي به سمت چپ كرد.ميدان بزرگي در نظر گرفتم و به سمت چپ پيچيدم.
اي.جي سري به علامت نه تكون داد و گفت : مهران يادت داده اينطوري دور بزني؟
مي دونستم خراب كردم مهرانم هميشه همين و مي گفت ، گفتم : نه . بيچاره زبونش مو در اورد ، اما من ياد نگرفتم درست بپيچم.
-:اما من مثل مهران نيستم . اگه مي خواي از من چيزي ياد بگيري بايد درست ياد بگيري.يكيش و خراب كني ميري .
-:فهميدم.
-:پس حواست باشه.مهران و از كجا ميشناختي؟
-:يكي از دوستام بهم معرفي كرد.
-:خوبه.
با سرعت از روي يه تپه پريدم.ماشين يك متري رو هوا بود تا روي خاك خورد.يه لحظه نفسم تو سينه حبس شد.پاهام شل شد.اما اي.جي بيخيال به شيشه بغل چشم دوخته بود.
بعد از رسيدن ماشين به زمين فكر كردم اسم واقعيش چيه؟


امروز
تو چشماش نگاه كردم و گفتم : خجسته بهت خيانت كرد؟
پوزخندي زد:خجسته و خيانت؟؟اون اونقدر به شغلش وفادار بود كه مجبور شدم براي راضي كردنش دست به كارايي كه نمي خواستم بزنم.
با گيجي گفتم : نمي فهمم.اون كه همه جوره براي تو كار مي كرد.
نچ نچي كرد و گفت : نه.خجسته هيچ وقت ادم من نبود.
با چشماي گرد بهش نگاه كردم.
-:چرا؟اون براي تو كار مي كرد . خودم شنيدم.خودم ديدم.
-:سرهنگ اين اتفاقات به همين اسوني نيوفتاد.خجسته زرنگ تر از تو بود.قبل از اينكه ازش بخوان كار روي اين پرونده رو شروع كرد.خودش از توي پرونده اسم مهرداد و در اورده بود تا كسي نفهمه اون شوهر خواهرش بوده.اون به موقع فهميد ادم من كيه.اما جز اون نبايد كسي مي فهميد مجبور شدم ساكتش كنم.
حرفاش برام نامفهوم بود.چيزي نمي فهميدم.گيج شده بودم.يعني خجسته ادم اون نبود ؟ از كجا معلوم چرا بايد به حرفاش اعتماد مي كردم؟
اما تا حالا بهم دروغ گفته بود؟معلومه گفته بود.خيلي زياد.
وقتي ديد گنگ نگاهش مي كنم گفت : خجسته وقتي مهرداد مرد افتاد دنبال اين پرونده . خيلي زرنگتر از اوني بود كه فكرش و كنم . خيلي زود همه چيز و پيدا كرد زمان دزديا تا ادمي كه براي من كار مي كرد . بچه ها مي خواستن خلاصش كنن اما خجسته با كاراش برام جالب بود . با شيطنتاش با غافلگيرياش.براي همين گذاشتم ادامه بده اما سعي كردم جلوش و بگيرم . اولش راه نميومد اما وقتي بچه مهرداد و هدف گرفتم ساكت شد . به موقع جلوش و گرفتم و گرنه همون اول كار لو مي رفتيم.
خجسته؟من هميشه بهش شك داشتم!!!دلم براش سوخت...چرا اشتباه كردم؟؟؟
سرم و به سينه ام فرو بردم و تو فكر رفتم.

چهار سال و نه ماه پيش

كليد و تو قفل چرخوندم و خودم و تو خونه انداختم.خسته بودم.فكر نمي كردم يه دختر اين همه انرژي داشته باشه.خسته تر از اوني بودم كه بتونم تكون بخورم.مستقيم به طرف ساختمون مي رفتم كه با صداي مامان سيخ ايستادم.
-:كجا ميري؟
به طرفش برگشتم شلنگ اب دستش بود و داشت به باغچه ها اب مي داد.من و بگو فكر كردم صداي فواره وسط حوضه.اخه يكي نيست بگه پسره خل و چل مثلا كاراگاهي به نگاهي به اطرافت بنداز.
-:سلام.
-:عليك سلام.خسته نباشي.
-:ممنون.شما هم همينطور.
-:اون پسره كي بود؟
-:دوستم.
-:از كي تا حالا با همچين ادمايي مي پري؟
-:مامان اون داره تو يه پرونده كمكم مي كنه.
مامان نگاهي بهم انداخت يعني سر من و نمي توني شيره بمالي.
گفتم : مامان راست ميگم.
-:همه ي اينا بخاطر اينه كه زند نداري . اگه زن داشته باشي به وقتش مياي سر خونه زندگيت. وقتاي ازادت نميري دنبال رفيق بازي.
جانم ؟ باز مامان رفت روي كانال ازدواج . اخه مگه من وقت ازاد دارم برم دنبال رفيق بازي ؟ خدايا اخه من چيكار كنم ؟ 30 سالمه ولم كنين ديگه.
-:مامان من 30 سالمه ديگه از وقت رفيق بازي براي من گذشته.
-:هنوز سي نشده.در ضمن اين چيزا كه سن و سال نميشناسه.
-:مامان باور كنين من بچه سر به راهيم.
-:قربونت برم مادر مي دونم بچه خوبي هستي.اگه زن بگيري خوبترم ميشي.
-:نخير امروز مامان در هيچ حالي از كانال ازدواج خارج نميشه. فكر كنم باتري كنترلم خالي شده.
-:باشه مامان جان . من الان خسته ام برم بخوابم بعد حرف مي زنيم.
برگشتم تا به طرف ساختمون برم كه گفت : من زنگ مي زنم به زهره قرار و براي فردا شب مي زارم.
با يه سرعتي به طرفش برگشتم كه مهره هاي تمام بدنم خورد شد.
گفتم : چه قراري؟
-:خواستگاري...
-:مامان من گفتم فعلا خسته ام نه اينكه مي خوام زن بگيرم.عجب گيري كردما.
-:باز كه برگشتي سر خونه اول مادر.
-:مامان من چرا بايد دختر مردم و بدبخت كنم.اون به چه اميدي مي خواد بياد تو خونه من ؟ مني كه قراره شوهرش بشم از يك هفته بيشترش و خونه پيدام نميشه.چرا مي خواي دختر مردم و بدبخت كني؟
مامان بغض كرد و گفت : فرناز هر كسي نيست . پدرش پليس بوده خودش اينا رو درك مي كنه.
نخير.
-:بفرما مامان خانم خودت ميگي اينا رو قبلا ديده شايد اصلا نخواد زن يه پليس بشه تا شوهرش مثل پدرش نباشه.
مامان اشكهايي كه روي صورتش روان شده بود و پاك كرد و گفت : چند بار بهت گفتم بيخيال اين كار شو . بچسب به درست مهندس شو . الانم با خيال راحت مي رفتي سراغ زندگيت . شايد بچه هم داشتي حسرتش و به دل من نميزاشتي.
-:مامان اين چه حرفيه؟
-:واقعيته.اي خدا!!!
لب حوض نشست و شروع كرد به گريه كردن.
رفتم كنارش نشستم.
-:ماماني؟مامان خانمي؟الان شوهرت بياد ببينه چشات قرمزه پوست من و مي كنه ها!!!
بيخيال ازم رو برگردوند.
-:ماماني پاشو فدات شم.من غلط كردم چشم بزار اين پرونده تموم شه زنم مي گيرم.
با خوشحالي به طرفم برگشت و گفت : با زنداييت حرف بزنم؟
كلافه شدم اما سعي كردم لبخند بزنم گفتم : نه مامان جان.بزار اين پرونده تموم بشه تا اون وقتم من خودم با فرناز حرف مي زنم خوبه؟ بزارين اول خودم باهاش حرف بزنم بعد شما برين جلو.
مامان با خوشحالي فراوان گفت : قربون پسر گلم برم.باشه مادر.هرچي تو بگي.پاشو برو استراحت كن.
به سرعت بلند شدم . انگار اينبار اجازه مرخصي دادن.


پشت ميز كارم نشسته بودم.كاغذي كه جلوم بود و خط خطي مي كردم و به اصطلاح مي خواستم فكر كنم.عجبا من و فكر كردن؟ ؟ ؟
يه نگاه دقيقي به كاغذ انداختم مي خواستم بدونم اين خطايي كه كشيدم شبيه چي شدن؟
يه لحظه فكر كردم شبيه ماشين بعد ديدم نه ماشين كه كلاه نداره.
اي خدا ديوونه شدم رفت.يه ذره عقل داشتم اونم پريد.
دوباره رفتم تو فكر يعني رئيس كي مي تونه باشه؟چيكار بايد بكنم ؟ چرا بچه ي سلان و گرفتن ؟ چرا طوفان فراريه؟مگگه چي مي دونه كه نبايد بدونه؟چطوري برم سراغ رئيس ؟ هيچ سر نخي نداشتم از مسعودم كه خبري نبود . بي خيال بود . اي خدا
اما يه چيزي بدجور قلقلكم مي داد تا ازش سر در بيارم.بايد مي فهميدم ماجرا چيه.
نگاهي به تلفن سفيد روي ميزم انداختم و گوشي و برداشتم.
-:سلام پريناز.
-:سلام خان داداش.احوال شما ؟ ببينم مگه اين شماره اداره نبود؟
-:اره چطور؟
-:اخه در عجبم شما با تلفن اداره به من زنگ زدي و اسم منم گفتي.
-:يادم رفت.حالا بيخيال.
-:بفرما پويش خان چه كمكي از دست من برمياد
-:فهميدي كارت دارم؟
-:مگه تو رو نشناسم كه بايد برم بميرم.
-:مي خواي مسعود بياد يقه من و بگيره بگه بچه هام و بي مادر كردي ؟
-:مسعود اگه از اين جربزه ها داشت كه من اين همه حرص نمي خوردم.
-:پس براي چي زنش شدي؟
-:خريت برادر من خريت.بچه بودم حاليم نبود حالا مي فهمم عجب غلطي كردم اخه يكي نبود بگه نونت كم بود يا ابت رفتي شوهر كردي؟
-:هردوش خانمي.بالاخره ما كه نبايد ترشيت مي انداختيم.
-:اتفاقا اينبار قصد داريم يكي ديگه رو ترشي بندازيم ديروز مامان پيشنهاد كرد يه سطلي چيزي بگيريم تو توش جا شي.
باز رو دست خوردم.مي خواستم پريناز و عصبي كنم بازم برعكس شد.
گفتم : حالا بجاي ترشي خوردن شماره دختر دايي عزيزمون و لطف مي كني؟
تقربا با فرياد گفت : شماره كي؟
-:نشنيدي شماره فرناز خانم و مي خوام.
-:يعني جدي جدي گفتي ؟ مامان راست مي گفتا انگار ادم شدي.
-:مگه نبودم ؟
-:نبودي كه ميگم شدي . مي خواي با فرناز حرف بزني؟
-:با اجازتون.
-:واي پويش دورت بگردم زودتر تمومش كن ما رو هم خلاص كن.
-:اگه شما شماره تلفن و لطف كني چشم تمومش مي كنم.
باشه برات اسمس مي كنم.
-:دستت درد نكنه.
-:پويش منتظر خبراي خوب هستما.
-:باشه.حالا ببينم چي ميشه.بايد باهم حرف بزنيم تا ببينيم چي ميشه.
-:خيلي خوبه.مواظب حرف زدنت باشا.يه طوري رفتار كن فرناز راضي شه.
-:بله چشم امر ديگه اي باشه؟
-:امري نيست برو زنگ بزن خبرش و بهم بده.
-:رودل نكني؟
-:مامان قرص داره ازش مي گيرم منتظرم.
-:باشه پريناز بين خودمون بمونه فعلا.
-:يعني به مامان نگم؟
-:اگه لطف كني يه بار دندون به جيگر بگيري ممنون ميشم.
-:در موردش فكر مي كنم.
-:يعني اينكه به مامان مي گي.
-:ببينم چي ميشه.
-:بزار يه بار روت حساب كنم.خبرش و بهت ميدم.اما قول بده اصلا تا وقتي خودم حرف نزدم به روي خودت نياري.باشه؟
-:خب حالا.باشه قول ميدم.برو زنگ بزن.سلام برسون.
خدايا به دادم برس.
-:پريناز من ميگم به روي هيچ كس نيار تو مي گي سلام برسون ؟
-:باشه نزن جناب سرگرد.سلام نرسون چرا عصباني ميشي؟
-:كاري نداري؟
-:نه.
-:پس خداحافظ.
-:به سلامت.منتظرما.
قبل از اينكه حرفي بزنم قطع كرد.
لحظه اي بعد اسمسي از طرف پريناز حاوي شماره فرناز رسيد
نگاهي به شماره انداختم چند باري زير لب زمزمه اش كردم و رفتم تا شماره رو بگيرم.
اولين بوق كه خورد.چند ضربه به در خورد.
سريع گوشي و قطع كردم و گفتم : بفرماييد.
رضايي وارد اتاق شد و احترام گذاشت.


با خروج رضايي نگاهي به گوشي كه دستم بود انداختم و بلند شدم.
به طرف كمد سفيد رنگي كه گوشه ي چپ اتاق بود رفتم و لباساي فرم و بيرون كشيدم.
به سرعت مشغول عوض كردن شدم.لباساي فرم و پوشيدم.
نگاهي به موهام انداختم امروز خوش حالت بودن.اما ناچار شدم كلاه سبز رنگ و روش بزارم.
كمي از موهاي جلوي سرم و از زير كلاه بيرون كشيدم.هميشه اينكار و مي كردم و بابا مي خنديد و مي گفت : مثلا پليسي.
منم با خنده مي گفتم : پدر جان من قبل از پليس بودن جوونم.
بابا مي خنديد و سرش و تكون مي داد.
حاضر و اماده جلوي در ايستادم.دستي به لباسام كشيدم و از اتاق بيرون رفتم.
با خروجم رضايي بلند شد.سري تكون دادم و گفتم : بشين.
رضايي روي صندلي اش نشست و مشغول شد.
چند سرباز و ستوان احترام گذاشتند و از كنارم رد شدند.
لبخند بر لب اوردم و به طرف خروجي اداره حركت كردم از ساختمان كه خارج شدم محمدي رو به روم قرار گرفت.احترام گذاشتم و سلام دادم.
محمدي لبخندي زد و بعد از احوال پرسي در مورد پرونده سوال كرد.مختصر و مفيد در مورد پرونده توضيح دادم و از او جدا شدم.
وارد اتاق سردار شدم و احترام گذاشتم سردار بدون اينكه سر بلند كنه گفت : خوش اومدي سرگرد بشين.
روي مبل نشستم و نگاهم و به سردار كه نگاهش به پرونده ي روي ميزش بود دوختم.
دقايقي بعد سر بلند كرد و گفت : به كجا رسيدي؟؟
روي مبل جا به جا شدم و گفتم : دنبالشم.الان دارم دنبال يكي به اسم طوفان مي گردم . فراريه شنيدم رئيس و امير ارسلان دنبالشن . اينطور كه معلومه طوفان چيزايي مي دونه كه نبايد بدونه.فكر كنم يه چيزايي در مورد رئيس مي دونه كه رئيس نمي خواد كسي بفهمه و امير ارسلان دنبالشه تا اون چيزا رو بفهمه يا اينكه طوفان از امير ارسلان چيزي مي دونه كه رئيس مي خواد بفهمه . ما بايد زودتر از رئيس و اميرارسلان طوفان و پيدا كنيم.
سردار بلند شد و به طرفم اومد رو به روم روي مبل نشست و گفت : چرا از بچه ها براي پيدا كردن طوفان كمك نمي گيري؟
-:فكر مي كنم طوفان و با اين روشها نميشه پيدا كرد بايد جور ديگه اي دنبالش بگرديم.!!!
-:هرجور مي خواي دنبالش بگرد فقط پيداش كن.
-:بله قربان.
-:رئيس حتما بايد دستگير بشه.الان نزديك سه ساله رئيس همه ي ما رو زير سوال برده. ما از تو انتظار بهتر از اينا رو داريم سرگرد.
-:من تمام تلاشمو مي كنم.
-:خوبه.كي دست به كار ميشي؟؟؟
-:قربان من الانم دست بكار شدم اما بايد اسم و رسمي براي خودم دست و پا كنم اينم يه مدت طول مي كشه.
سردار بلند شد و به طرف ميزش رفت از كشوي ميز پاكتي بيرون اورد و به طرفم گرفت : بگير سرگرد از اين پس اسمت فرزان نيكخو هست .
پاكت و گرفتم و وسايل توي پاكت و بيرون كشيدم.
اولين چيزي كه به چشم مي خورد كارت شناسايي بود نگاهي به كارت انداختم
عكس من با اسم فرزان نيكخو 25ساله درج شده بود.
نگاهي هم به شناسنامه انداختم
كاغذ سبز رنگي به چشم مي خورد بازش كردم بالاي كاغذ نوشته شده بود اجاره نامه.
پرسشگر نگاهي به سردار انداختم و نگاهم و به كليد هايي كه دستم بود دوختم.
سردار گفت : فرزان نيكخو 25ساله.تك فرزند بعد از فوت پدر و مادرش در 14 سالگي با پدر مادرش زندگي مي كرده كه چهار سال پيش بعد از فوت پدر بزرگ دست به خلاف مي زنه و از اون پس تنها زندگي ميكنه اين اپارتمان نزديك يك ساله در اجاره فرزان نيكخو هست.
اونم كليد موتوريه كه مي توني توي پاركينگ پشت اداره پيداش كني.
كاغذي از روي ميز برداشت و به طرف گرفت : اينم برگه ي پاركينگ.از اين به بعد اينجا و با پليسا كاري نداري.
-:پس پويش اريا ؟
-:سرگرد تا زمان دستگيري رئيس تو به يكي از شهرستان هاي دور افتاده منتقل ميشي. البته اين فقط يه پوششه.
-:خانوادم چي ؟
-: بايد رابطه ات و با اونا كمرنگ كني و خيلي مواظب باشي با كي رفت و امد مي كني . ممكنه رئيس بو ببره. در تمام اين مدت رابط تو با ما ستوان مقدم هست . براي تبادل اطلاعات بايد بري به باشگاه .... ستوان مقدم هميشه اونجا حضور خواهد داشت تو به عنوان شاگرد ستوان به اونجا ميري.
-:رشته ورزشيم ؟
-:تكواندو.تا اونجا كه يادمه تكواندو كار مي كردي.
-:بله قربان.
-:خوبه فراموش نكن.
-:يادم مي مونه قربان.
-:اطلاعاتي كه دريافت خواهي كرد سريع بخاطر بسپار و همه رو نابود كن.نبايد هيچ ريسكي بكني.
-:فهميدم.
-:خيلي دقت كن.تا حالا هيچ كس نتونسته تو گروه رئيس دووم بياره اما تو بايد تا اخرش بري. مطمئنا بهت شك خواهد كرد.
-:حواسم هست قربان.
-:اگه رئيس بفهمه پليسي زنده نمي موني و با مرگ تو تمام زحماتمون به باد ميره.
-:همه ي اينا رو مي دونم قربان.
-:با همه ي اينا مطمئني هنوزم مي خواي وارد گروه رئيس بشي؟
با تحكم گفتم : بله قربان.
يه ترسي مخفي تو وجودم بود اما دلم مي خواست اين راه و تا اخر ادامه بدم.


رو به روي فرناز توي كافي شاپ نشستم و گفتم : ممنون كه اومدين.
لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم كاري نكردم.
-:حالتون خوبه؟
-:ممنونم.
بازم حال من و نپرسيد . مثل هميشه ساكت و اروم.
گفتم : چيزي هم سفارش دادين دختر دايي؟
-:سر بلند كرد و تو چشمام خيره شد.بازم اون چشماي قهوه ايش.راستي من امروز چه با ادب شده بودم.
با صداش به خودم اومدم:پسر عمه كاري باهام داشتين ؟
-:راستش نمي دونم چطور بگم....
اي خاك تو سرت كنن نمي دوني چطور بگي ؟ الان فكر مي كنه چي مي خواي بگي ؟ به اينجا كه ميرسي نمي دوني چي بگي ؟ ؟ ؟ اما وقتي نبايد حرف بزنم زبون ميريزم.اي ديوانه.
-:راستش دختر دايي ...
گارسون بهمون نزديك شد.اي خاك تو گورت پسر الانم وقت اومدن بود ؟ ؟ ؟
بعد از سفارش فرناز پرسشگر بهم خيره شد.
لبام و با زبونم تر كردم و گفتم : حدستون درست بود.
فقط نيچه لبخندي زد .
ادامه دادم : از همون موزه ارامنه تبريز...
ميون حرفم اومد و گفت : اما متاسفانه كاري از دستتون بر نيومد نه ؟
ابروهام و بالا كشيدم و گفتم : دارين خيلي كنجكاوم مي كنين ، از كجا مي دونين انجام نشد ؟
اخه از اين دزدي كسي خبر نداشت خوشبختانه با پيگيري مقامات بالا خبرش مخفي موند و پخش نشد.
-:پسر عمه مي خواي بدوني من از كجا اين اطلاعات و دارم نه ؟
با چشماي گرد شده كه سعي مي كردم عادي باشه گفتم : ماشاا...خودت يه پا كاراگاهي دختر دايي.
-:به پاي شما نمي رسم اگه استعداد منم سركوب نمي كردن الان مي تونستم در كنار شما باشم.
امروز قرار بود شاخ در بيارم .
-:نمي فهمم .
-:مي خواين بدونين من اطلاعات و از كجا ميارم.درسم كه تموم شد ارزوم بود برم دانشگاه افسري مي خواستم پليس شم.مگه پليس بودن چه اشكالي داره ؟ مگه شما همكار زن ندارين؟اما بابا نذاشت.بابا نمي خواست يه پليس زن باشم...تا مي تونستم مقاومت كردم اما بابا اخر سر با اين حرف كه هيچ وقت نمي زاره خدمت كنم من و به قب نشيني وادار كرد. تمام اطلاعاتي كه دارم از هك سيستم شما و يا پرونده هايي هست كه بابا به خونه مياره.
-:يعني مي خواستي پليس شي ؟
با سر تاييد كرد.
خندم گرفته بود به زور خندم و كنترل كردم.فرناز و پليس ؟ جالب ميشدا.اما چرا دايي مخالفت كرده ؟ اينطور كه معلومه كار اگاه خوبي ميشده.راستي چرا من خبر نداشتم ؟
-:يعني دايي نمي خواست شما پليس باشين.
-:بله متاسفانه.
-:اونموقع دليلش ؟
-:چون فكر مي كنه يه زن نمي تونه پليس خوبي باشه.
ابروهام و بالا دادم : دايي و اين حرفا ؟
لبخند تلخي زد : متاسفانه همينطوره.
دايي همچين ادمي بود ؟ باورم نميشد اخه دايي هميشه در طرفدار پليساي زن بود حالا چي شده بود ؟ نمي دونم. واي من و ببين مي خواستم از شر اين يكي خلاص شم يكي ديگه پريد وسط عجب گيري كردما.
-:چرا من با خبر نشدم ؟
-:براي بابا كسر شان بود يكي بدونه دخترش مي خواد پليس شه براي همين نذاشت كسي خبر دار بشه.
گارسون بهمون نزديك شد و سفارشات و روي ميز چيد.
اروم تشكر كردم و با دور شدنش گفتم : خيلي دوست داشتين پليس باشين ؟
-:بيش از اندازه.
-: الانم روي رئيس تحقيق مي كنين نه ؟
با خنده گفت : واقعا كاراگاهي برازندتونه.اره از اينكه در موردش بيشتر بدونم لذت مي برم.
-:حالا در موردش چي مي دونين؟
-:چيز زيادي نمي دونم جز اينكه رئيس روي چيزاي مزخرف تمركز مي كنه.
قاشق بستني رو توي گيلاس گذاشتم و گفتم : چطور؟
-:ببينيد رئيس طوري كار مي كنه كه به نظر من و شما خيلي پيش پا افتاده و ساده و در عين حال مزخرف بهيچ كس فكر نمي كنه امكان داشته باشه نظر بياد اينطوري راحت مي تونه كارش و انجام بده چون در اين حالت كسي فكر نمي كنه يكي اينطور ساده دست به كاري بزنه.
-:...


به همراه كيا وارد حياط شديم.صداي بلند اهنگ از اين فاصله هم به گوش ميرسيد.نزديكي ساختمون سفيد رنگي كيا ماشين رو متوقف كرد نورهاي رنگي كه از پنجره ها بيرون ميزد جلب توجه مي كرد.هر دو پياده شديم و به طرف ساختمون به راه افتاديم.انواع مدل هاي ماشين در اطراف ساختمان پارك شده بود.بيشتر از همه نگاهم به ماشين كاهويي رنگ جلب شد نمي دونم مدلش چي بود اما مطمئنا ايراني نبود.
دو پله براي ورود به روي ايوان ساختمان مي خورد بالا رفتيم.نگاهم به دختر يا زني كه ارايش غليظي داشت و با پيراهن ليمويي بازي از مرد جووني اويزون بود كشيده شد و با انزجار به رفتار هاي دختر نگاه كردم پسر به رفتارهاي دختر مي خنديد و گاهي صورتش و مي بوسيد.
از بوسه هايي كه روي صورت دختر مي خورد چندشم شد و به سرعت نگاهم و از اونا گرفتم.كيا كنارم ايستاد و گفت : چي شده ؟
شانه هايم را بالا انداختم : هيچي.
كيا با سر به سالن اشاره كرد : بريم.
وارد سالن شديم.با اولين قدم بوي انواع مشروبات و هزار جور كوفت وزهرمار ديگه اي رو احساس كردم.تصويرا زياد واضح نبود بين نورهاي رنگي سبز و قرمز و ابي و زردي كه توي سالن مي چرخيدن و دود كمرنگي كه پيچيده بود قابل ديدن نبود.يعني اينا چطوري اينجا همديگرو پيدا مي كنن؟هميشه از رفتن به اين چنين جاهايي سر باز مي زدم.مگه از جونم سير شده بودم ؟
يه بار 22سالگيم رفتم تا يك هفته مامان تو اتاق زندانيم كرد.حالا ببين به كجا ها رسيدم.كاش زودتر وسايلم و جمع مي كردم و ميرفتم اپارتمان خودم تا راحت تر باشم.اما يك هفته اي كاراي نا تموم داشتم قبلش بايد طوفان و پيدا مي كردم.
با صداي اي.جي به خودم اومدم.
-:به به ببين كي اينجاست.سلامت كو شاگرد ؟
كيا با لبخند بزرگي گفت : سلام.
تو چشماش نگاه كردم و گفتم : سلام استاد.
با خنده گفت : عليك.
تو چشماش يه چيزي بود كه زياد دوست نداشتم.پيراهن كوتاه صورتي جيغ به تن داشت.از اين رنگ متنفر بودم.كفشاي پاشنه بلندش نقره اي بود با گل سر نقره اي كه توي موهاش فرو برده بود هماهنگ بود.پريناز يه چيزي مي گفت ، اهان به اصطلاح ست بودن.هميشه فكر مي كردم اين كفشاي پاشنه بلند چطورين ؟ بچه كه بودم چند باري كفشاي مامان و پوشيده بودم و مامانم كلي دعوام كرده بود.پرينازم عادت نداشت كفش پاشنه بلند بپوشه.كاش يكي پيدا ميشد من ازش بپرسم.دوست داشتم يه بار ديگه هم اون كفشاي پاشنه بلند و امتحان كنم.
كيا گفت : من الان بر مي گردم و از ما دور شد.مسير رفتنش و دنبال كردم و به دختري رسيدم از اين فاصله فقط تونستم پيراهن قرمز رنگش و تشخيص بدم.
اي . جي كنارم ايستاد و گفت : چه خبرا ؟
-:خبري نيست.
-:من نمي دونم تو چرا اينقدر بچه مثبتي؟
ابروهام و بالا دادم من مثبت بودم ؟
-:چطور مگه ؟
-:خب مثبي ديگه چطور مگه داره ؟
-:هنوز باهام اشنا نشدين.بهتره زود قضاوت نكنين.
با خنده گفت : راس ميگي.باشه بزار بيشتر با هم اشنا بشيم.من شاديم.
دستش و به طرفم دراز كرد.
نگاهي به دستش انداختم و اون و به گرمي فشردم و گفتم : فرزان.
-:فكر كردم فرزان اسم مستعارته.
بابا اين ديگه كيه ؟ به سرعت گفتم : نه . اسمم فرزانه.
-:خوبه...فرزان من همه جا اي .جيم جز زماني كه باهم تنهاييم.
-:بله استاد.
نگاهي به سرتا پام انداخت و گفت : كت و شلوار خيلي بهت مياد.
از تعريفش خوشم اومد.كت و شلوار طوسي با پيراهن مشكي به تن داشتم بد نبود يعني تيپم خوب بود.
نگاهي به اطراف انداختم.كيا مشغول صحبت با چند نفر بود.
وسط سالن چند تا دختر و پسر مشغول رقص بودن.اما تعدادشون كم بود بيشتر جمع حاضر مشغول حرف زدن بودن.يا به قول معروف فك زدن.
شادي نگاهم و دنبال كرد و گفت : كسي رو ميشناسي؟
-:نه.
گارسون بهمون نزديك شد و سيني و جلومون گرفت.شادي گيلاسي برداشت.
نگاهي به گيلاسها انداختم و اوني كه مايع سفيد رنگي داشت و برداشتم.
يادم باشه به كيا بگم اسم همه ي اينا رو بهم ياد بده.من كه نمي دونم توي اينا دقيقا چيه ؟ چند تاش و بلد بودم اما نه همش و .فكر كنم اين شراب سفيد بود.يادمه يه جا خونده بودم شراب سفيد از انگورهايي كه پوستشون كنده شده درست ميشه !!! حالا جدي اين شراب سفيد بود ؟
شادي دستش و دور بازوم حلقه كرد و گفت : بريم اونجا بشينيم؟
به كاناپه اي اشاره كرد.نگاهي به سالن انداختم سالن بزرگي بود كه سمت راست در ورودي ميز بزرگي براي خوراكي ها قرار داشت و اطرافشم تقريبا پر بود.
سمت چپ هم تعدادي مبل براي نشستن بود.
رو به روي در ورودي در بزرگي به رنگ سبز تيره قرار داشت و دختري با لباس بنفش كنار اون ايستاده بود و سالن و زير نظر داشت.به همراه شادي به طرف كاناپه رفتيم و نشستيم.
-:چند سالته ؟
به طرفش برگشتم : هومم؟
-:كجايي ؟ ميگم چند سالته ؟
-:25.
با خوشحالي كه سعي مي كرد پنهونش كنه گفت : منم 23سالمه.كارت چيه ؟
اخه به من چه چند سالته ؟ حيف كارم پيشت گيره وگرنه مي دونستم چطوري حالت و بگيرم : كار خاصي ندارم يه مغازه تعمير لوازم برقي دارم.
-:نه بابا كارت خوبه.حالا سر در مياري يا براي رد گم كنيه ؟
-:نه بلدم.ديپلم برق دارم.
-:خوبه.خوشم اومد چرا ادامه ندادي؟
اينارو فول بودم.يه پا دروغگو شده بودم واسه خودم.
-:دوست نداشتم درس بخونم اونم بخاطر بابابزرگم خوندم.
با ديدن كيا كه به طرفمون ميومد حرفم و خوردم.


كيا كنارم ايستاد و گفت : خوش مي گذره ؟
شادي بلند شد و گفت : برمي گردم.
كيا نگاهش را به دنبال شادي كشيد و گفت : باهاش صميمي شدي.
-:نه بابا.از اين خبرا نيست داشتيم در مورد كار حرف مي زديم.
سرش و تكون داد و گفت : اون دختري كه كنار در ايستاده و پيراهن بنفش پوشيده رو مي بيني؟
همون دختري رو مي گفت كه سالن و زير نظرداشت وقتي تاييد كردم گفت : اون دوست دختر طوفانه.
-:جدي ؟ يعني مي دونه الان كجاست ؟
-:اره مي دونه.
گيلاسي كه لب نزده بودم و كنار ميز كوچكي كه نزديكم بود گذاشتم و گفتم : بريم بپرسيم.
قدمي برنداشته بودم كه گفت : كجا ؟
به طرفش برگشتم : ميرم بپرسم ديگه.
چپ چپ نگاهم كرد و گفت : تو جدي پليسي؟
با اخم نگاهش كردم و گفتم : خفه شو.
-:راست ميگم ديگه.اخه ديوونه اون به اين اسوني مي گفت طوفان كجاست كه مشكلي نبود.تازه جرئت داري نزديكش بشو ببين چه بلايي سرت ميارن !!! اون چند تا مردي كه نزديكش ايستادن و نمي بيني ؟ اونا محافظاشن.
-:محافظ مي خواد چيكار؟
-:باباش از اون قاچاقچياي بزرگه.الناز تنها دخترشه.عاشق اين دختره.دختره بگه بمير باباش با اوون عظمتش مي ميره.
-:ايول عجب دختري.
-:الان جرئت داري برو سراغش.
دوباره قدمي به جلو برداشته بودم كه كيا دستم و از پشت گرفت و گفت : خيلي خلي.وايسا با هم ميريم به وقتش بايد يه نقطه ضعف پيدا كنيم.
-:اون چيه؟
بدجوري نگام كرد اگه مي تونست الان سرم و مي بريد : گفتم بايد پيدا كنيم الان نمي دونم.
-:در ميره ها.
-:نميره خيالت راحت.
-:يعني باباي دختره نمي دونه طوفان كجاست ؟
-:نه.فقط دختره مي دونه.باباي دختره براي رئيس كار مي كنه اما نمي دونه طوفان كجاست.
-:راستي رئيس براي چي دنبال طوفانه ؟
-:طوفان يه زماني براي رئيس كار مي كرد دست راست رئيس حساب مي شد.اما نمي دونم چي شد كه از گروه جدا شد و گفت مي خوام تنها كار كنم اين شد كه رئيس افتاد دنبالش كه تو بيشتر از اوني كه بايد بدوني در مورد من مي دوني و اگه مي خواي از گروه بري بيرون بايد بميري.
-:ايول رئيس.امير ارسلان چي ؟
-:امير ارسلان دنبال رئيسه.اگه طوفان و پيدا كنه مي تونه اطلاعات خوبي در مورد رئيس گير بياره.
-:كارشون درسته.
-:پس چي !!! ميگم پات و از اين ماجرا بكش بيرون حرف گوش نمي كني.
باز كيا رفت رو انتن نصيحت كردن.
-:نمي شه كيا بايد تا اخرش برم.گير نده بريم سراغ اين دختره؟
-:يكم زبون به دندون بگير ميريم.
-:پس كي ؟
-:پسر تو شيش ماه به دنيا اومدي؟
-:نچ هفت ماهه.
-:خاك تو سرت.
-:چرا ؟
-:چرا و مرض.
به طرف كاناپه هلم داد.روي كاناپه افتادم كنارم نشست و گفت : لال شو ببينم يه چي گير ميارم بريم سراغ دختره ؟
-:مي خواي برم امار در بيارم ؟
-:لازم نكرده.امار اينارو هيچ جا نمي توني پيدا كني.
-:تو سيستم ما ميشه ها.
-:اره جون خودت.اگه بود كه تا الان اينا رو دستگير كرده بودين.
راست مي گفتا.من تا حالا چيزي در مورد اينا نشنيده بودم.
-:كيا باباي اين دختره كيه ؟
-:تو فكر مي كني من كيم همه چي رو بدونم؟فقط مي دونم از اون كله گنده هاست.
اره جون خودش خوب مي دونستم مي دونه باباي دختره كيه اما نمي دونم چرا نمي خواست چيزي بگه؟چرا نمي گفت ؟باز هنگيدم.خدايا كمكم كن.


دست كيا رو گرفتم و به دنبال خودم از ساختمون بيرون بردم.كيا با غر غر دنبالم ميومد.
يكم كه از باغ فاصله گرفتيم و صداي اهنگ كم شد گوشيم و بيرون اوردم و شماره ي مورد نظرم و از بين شماره هاي سيو شده پيدا كردم و دكمه تماس و فشردم.
-:سلام.
-:سلام پسر عمه.حالتون چطوره ؟
-:ممنون من خوبم.شما خوبين ؟
-:بد نيستم.
-:مي تونين حرف بزنين ؟
-:بله مي تونم.
-:عاليه.شما گفتين اگه در مورد رئيس مشكلي داشته باشم تا بتونين كمكم مي كنين.
-:البته.مشكلي پيش اومده ؟
-:شما الناز ميشناسين ؟
-:الناز چي ؟
واي باز من دز خل بودنم زده بالا بايد يه فكري بكنم.
با پاي چپم به كيا كه پشت به من رو به ساختمون ايستاده بود ضربه اي زدم و گفتم : كيا!!!
با خشم به طرفم برگشت و گفت : درد.مرض.چته ؟ چرا مي زني ؟
شلوار لي و پيراهن سفيد و كت خيلي بهش ميومد.جدي خل شدما.
-:كيا فاميلي الناز چيه ؟
-:من چه مي دونم ؟ اگه مي دونستم كه پدرش و ميشناختم. اما مي دونم بعضيا بهش مي گن الناز يه تير.
-:چي ؟
-:الناز يه تير.نشنيدي ؟
گوشي رو به گوشم نزديك كردم :بهش مي گن الناز يه تير.
-:چي مي خواي الان پسر عمه ؟در مورد اين اطلاعات مي خواي ؟
-:مي توني گير بياري؟
-:قول نمي دم بزار ببينم چيكار مي تونم بكنم.
-:ممنون.ببخشيد اين موقع مزاحم شدم.به كسي نمي تونم اعتماد كنم.
-:اشكالي نداره .تماس مي گيرم.
-:منتظرم.
گوشي و قطع كردم و به طرف كيا برگشتم.چپ چپ نگام مي كرد.
شونه هام و بالا انداختم : چرا اون طوري نگام مي كني ؟
-:من نمي دونم اون لباس فرم و چطوري تنت كردي ؟ عقل كه نداري.هوشم نداري . خلم كه هستي...
ميون حرفش پريدم : هوي داري تند ميريا.
سرش و به طرف ديگه برگردوند و گفت : بيا ازش فقط براي زور گيري استفاده مي كني.
-:به تو چه ؟
-:راست مي گيا به من چه ربطي داره.هر غلطي مي كني بكن.اصلا من اينجا چيكار مي كنم ؟ الان بايد خونه پيش مادر بزرگم باشم.
-:پس چرا نيستي ؟
-:اخه راه افتادم دنبال خري مثل تو...
با صدايي كه هر لحظه مزديك تر ميشد هر دو ساكت شديم و پشت درختي كه وسط بود پنهون شديم.
صداي مرد و زني بود كه با نفس نفس با هم حرف ميزدن.
كيا سرش و بيرون برد و نگاهي انداخت.
چند ثانيه نگاهش كردم اما همچنان مشغول ديد زدن بود.
چند تا ضربه اروم به شونش زدم : كيا چه خبره ؟
بدون اينكه نگاهش و برداره گفت : خفه شو دارم ميبينم.
با اين حرفش يه نگاهي به اونا انداختم.
ضربه ي نسبتا محكمي تو سرش زدم و گفتم : هوي ديوونه چرا صحنه هاي خصوصي مردم و نگاه ميكني ؟
به طرفم برگشت و با خشم گفت : ميزاري ببينم يا نه ؟
-:تو به صحنه هاي خصوصي مردم چيكار داري ؟
-:به تو چه!!!در ضمن اينا اگه مي خواستن خصوصي باشه مي تونستا برن تو اتاقاي طبقه بالا.
-:نه بابا راهش و خوب بلدي.
-:مثل تو چشم و گوش بسته نيستم.
بيخيال گفتم : از كجا ميدوني من نيستم ؟
با چشماي گرد گفت : بابا ايول داره تو هم كه اينكاره اي.
-:نخير اينطوري نيست.
با خنده گفت : ديگه لو دادي نمي توني جمعش كني.
-:گم شو.بيا بريم.
-:كجا بريم ؟ داريم استفاده مفيد مي كنيم فيلم كاملا زنده مي بينيم.
-:منحرف.
-:خودتي.نه كه تو نديدي.
-:ديدم كه ديدم.
-:پس تو هم جفت مني.حالا برو كنار صحنه تموم شد ادامش و ببينيم.
دستش و گرفتم و در حالي كه از اونجا دورش مي كردم گفتم : بسه ته بيشتر ببيني رو دل مي كني.
تازه به نزديكي هاي ساختمون رسيده بوديم كه با زنگ موبايلم ايستادم.
كيا نگاهي به من كه دنبال گوشيم مي گشتم انداخت و گفت : تو جيب سمت راست كتته.
گوشي و بيرون كشيدم.
-:بله ؟
-:سلام.
-:سلام.چيزي پيدا كردين؟
-:الناز معتمد معروف به الناز يه تير دختر يكي از بزرگترين قاچاقچياي هروئين.تا به حال به سه قتل متهم شده كه هر بار بعد از پيدا شدن قاتل تبرئه شده. اما همه ي اون قاتلا نسبتي با الناز داشتن.هر سه قاتل از دستياران الناز بودن.
دهانم از تعجب باز مونده بود.
فرناز ادامه داد : الناز يه تير هميشه با يه تير كار و تموم مي كنه اما هيچ وقت گير نميوفته چون هر بار يكي از نوكراش قتل و به گردن مي گيرن.
-:تا الان كسي نتونسته ثابت كنه ؟
-:پارسال يكي از افسران سر از كار اونا در مياره و مدارك لازم هم براي گناه كار بودن الناز جمع مي كنه اما روز قبل از دادگاه وقتي همسر و بچه هاش خونه نبودن توي خونش كشته ميشه و تمام مدارك هم ناپديد مي شن.
نفسم تو سينه حبس شد.من مي خواستم با اين اوضاع برم سراغ يه قاتل ؟ اي تو روحت طوفان دوست دختر بهتر از اين گيرت نميومد ؟
-:حالا مي توني از زمان قتل هايي كه اتفاق افتاده و اينجور چيزا بگي ؟
-:مي خواي چيكار ؟
-:لازم دارم.
-:اخرين قتل 7ماه پيش توي يكي از پارتي هاي شبونه توي يكي از ولاهاي لواسان اتفاق افتاد و الناز به عنوان قاتل معرفي شد اما روز دادگاه كسي خودش و معرفي كرد و الناز تبرئه شد.
-:اون دادگاه چه ساعتي تشكيل شده ؟
-:ساعت 12 ظهر.
-:ممنونم.
-:چيزه ديگه اي لازم ندارين ؟
-:نه ممنون.همين كافيه.كارم و راه مي اندازه.
-:خواهش مي كنم كاري نكردم.
-:راستي اسم اون پليسه چي بوده ؟
-:سرگرد احتشام.
-:خيلي لطف كردي.جبران مي كنم.اينكارت و فراموش نمي كنم.
-:ماري نكردم پسرعمه مشكلي بود بازم تماس بگيرين.من خوشحال ميشم كمكتون كنم يادتون نره قول دادين منم در جريان باشم.
-:به روي چشم.وقت كنم براتون كاملا توضيح ميدم.
-:مرسي.
-:خواهش مي كنم با اجازه.
-:با كي اينطور لفظ قلم حرف مي زني ؟
-:به تو ربطي نداره ؟
با شيطنت گفت : نكنه دوست دخترته؟
چپ چپ نگاهش كردم : كيا من دوست دختر دارم ؟
-:خودت الان گفتي اينكاره اي.
-:من يه چيز مزخرفي گفتم شوخي كردم.
-:يه ضرب المثل هست مي گه حرف و شوخي شوخي ميزنن.
-:خفه.بيا بريم سراغ الناز.
ازم دور شد و گفت : مگه از جونم سير شدم بدون اينكه چيزي بدونم برم سراغ الناز.
-:پس بمون اينجا تا من برم و برگردم.
قبل از من به راه افتاد و گفت :نخير اقا ما مثل شما رفيق نيمه راه نيستيم.بريم ببينيم تو امشب سرمون و به باد ميدي يا نه؟
-:كيا فكر نكن نفهميدم ي
رئيس كيه ؟ 4
رئيس كيه ؟ 4

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
ناگت مرغ

ناگت مرغ

سلام به همه دوستان خوبم ...اين هم يك غذاي نسبتا جديد كه خيلي طرفدار داره ...خيلي راحت درست مي شه و بسيار مناسب تغذيه بچه ها در مدرسه وشام هست ...اميدوارم خوشتون بياد .....

 

مواد لازم :براي چهار الي پنج نفر

مرغ خام چرخكرده :500گرم

پنير پيتزا رنده شده :150 گرم

پياز كوچك :يك عدد

سير :يك حبه

پودر زنجبيل :يك قاشق چايخوري

فلفل قرمز :يك قاشق چايخوري

فلفل پاپريكا :يك قاشق چايخوري

پودر سير :نصف قاشق چايخوري

زعفران :يك چهارم قاشق چايخوري

آرد سوخاري :دو تا سه قاشق غذا خوري

روغن ونمك :به ميزان لازم

 

طرز تهيه :

ابتدا پياز را رنده مي كنيم و آب ان را مي گيريم و به همراه سير رنده شده و كليه ادويه ها (پودر سير وزنجبيل وپاپريكا ونمك و نمك وفلفل و زعفران )را به گوشت مرغ اضافه مي كنيم .و خوب ورز مي دهيم وسپس آنرا به مدت نيم ساعت در يخچال مي گذاريم .

 

سپس پنير پيتزاي رنده شده را هم به آن اضافه مي كنيم و مجددا ورز مي دهيم .

 

حالا خمير را به شكل زير درست مي كنيم و در آرد سوخاري مي غلطانيم .(كمي از پنج ادويه بالا را به آرد سوخاري اضافه مي كنيم ) و بعد ناگت ها را كنار مي گذاريم تا آرد سوخاري جذب آن شود .

 

حالا صبر مي كنيم تا روغن كاملا داغ بشه وبعد ناگتها را در روغن قرار مي دهيم وحرارت را ملايم مي كنيم تا مغز پخت بشه وروي آن كاملا برشته بشه .نياز نيست كه ناگت حالت شناور در روغن داشته باشه ...

ميشه به شكل زير هم آنرا درست كرد .....

اين هم سرخ كرده آن

 

 با خيارشور وگوجه  خيلي خوشمزه هست ...نوش جان ..

 

 جوجه چيني با سس تاتار                  چيكن كوردن بلو   

 

چيكن استراگانف                    همبرگرمرغ با ادويه فلفل-ليمو

 

استيك مرغ با سس قارچ                  خوراك مرغ در فر (3) 

 

                                  مرغ بريان با سبزيجات (2)     

 

 

 



ناگت مرغ
ناگت مرغ
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
شكلك گل Flower

شكلك گل Flower

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩ 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩ 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩    ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩  

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

 ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩ 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩



شكلك گل Flower
شكلك گل Flower
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
حليم بادمجان

حليم بادمجان

 سلام به همه همراهان عزيزم ......اين هم يك پيش غذاي فوق العاده خوشمزه و اصيل ايراني كه خيلي مناسب مهموني هاي رسمي هست .و همينطور با توجه به پر كالري بودن مناسب اين فصل و يك غذاي  كامل محسوب مي شه وبا نان سنگك بسيار دلپذيره ......در خانه ما حتي كسي كه ميونه خوبي با بادمجان نداشت با لذت ميل كرد ....اميدوارم شما هم دوست داشته باشيد  ...

 

مواد لازم :براي ۵-۶ نفر

 

بادمجان :يك كيلو يا هفت الي هشت عدد قلمي

 

گوشت سردست گوسفند بدون استخوان :400گرم

 

عدس :نصف ليوان يا صد گرم

 

برنج :نصف ليوان يا صد گرم

 

پياز :دو عدد بزرگ

 

كشك :يك ونيم ليوان

 

نعنا خشك :دو قاشق غذا خوري

 

روغن مايع و گردو وزعفران :به ميزان لازم  

 

طرز تهيه :

 

ابتدا  پياز را كه به صورت خلالي برش داديم را درقابلمه ودر روغن مايع  تفت مي دهيم تا كاملا طلايي بشه .

 

دو سوم پياز داغ را كنار مي گذاريم .و بعد گوشت را اضافه مي كنيم و كمي گوشت را تفت مي دهيم تا فقط تغيير رنگ بدهد .

 

حالا روي گوشت آب مي ريزيم تا حدود يك سوم قابلمه و صبر مي كنيم تا به جوش بياد وكف روي آن را مي گيريم .و حرارت را ملايم مي كنيم .ودر قابلمه را مي گذاريم ..كمي كه گوشت پخته شد عدس را كه از قبل خيس كرديم هم به ان مي افزاييم .و مي گذاريم تا گوشت وعدس پخته بشه .

 

در اين فاصله بادمجان ها را پوست مي كنيم و حدود نيم ساعت در اب نمك نسبتا شور قرار مي دهيم وبعد آنها را خشك مي كنيم و در كمي روغن ودر حرارت ملايم سرخ مي كنيم .

 

وقتي گوشت وعدس پخته شد بادمجان ها را به ان اضافه مي كنيم و حدود نيم ساعت در قابلمه را مي گذاريم تا بادمجان هم پخته بشه .

 

حدود يك ونيم ليوان اب قابلمه را برمي داريم و سپس برنج شسته شده را (ترجيحا نيم دانه ) به آن مي افزاييم  و صبر مي كنيم برنج پخته بشه واب ديگ هم تموم بشه .در اين فاصله نمك را اندازه مي كنيم ولي بايد توجه داشته باشيم كه كشك هم نمك داره و بنابراين كمي كمتر نمك اضافه مي كنيم .

 

حالا با گوشت كوب محتويات قابلمه را خوب مي كوبيم و نصف كشك را به آن مي افزاييم تا به صورت زير دربياد .

 

ودوباره روي حرارت مي گذاريم و يك ونيم ليوان آب گوشت را به ان اضافه مي كنيم و روي حرارت به هم مي زنيم تا كشدار بشه و خوب جا بيفته ...

 

حليم آماده هست .آنرا با نعناع داغ و گردو وپياز داغ وكشك (اگه دوست داشتيم آنرا با كمي زعفران مخلوط مي كنيم ) تزيين مي كنيم .......خيلي خوشمزه هست ...نوش جان ..

 

كوبّه                       ميرزا قاسمي    

 

لازانيا                      چيكن استراگانف

 

خورش بادمجان                    بيفتك با گوشت چرخ كرده

 

بادمجان شكم پر                 چيكن كوردن بلو  

 

دلمه كلم               قليه كدو حلوايي

 

                                خوروش قيمه بادمجان



حليم بادمجان
حليم بادمجان
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رئيس كيه ؟ 3

رئيس كيه ؟ 3

با حال گرفته به دفتر برگشتم.به زور خودم و روي صندلي انداختم.چند نفس عميق كشيدم.
در همين حين چند ضربه به در خورد رضايي وارد شد احترام گذاشت و گفت:قربان ستوان خجسته اينجاهستن.
سرم و به علامت تاييد تكون دادم و گفتم:بفرستش تو.
نگاهي به دستم انداخت و گفت : دستتون.
دستم و جلوي صورتم اوردم و بهش خيره شدم.
-:جناب سرگرد مي خوايد براتون ببندمش؟
سرم به علامت نفي تكون دادم و گفتم : نه.به خجسته بگو بياد.
رضايي با احترام از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد خجسته وارد اتاق شد.
احترام گذاشت.گفتم: بشين.
روي صندلي نزديك ميزم نشست . نگاهي به چشماي سياهش انداختم و گفتم : سه تير نزديكه. دارم سعي مي كنم بفهمم رئيس از كجا دزدي مي كنه؟
-:بله وقتي ليست موزه ها رو ازم خواستين فكرش و كردم.
-:موزه هاي زيادي توي ليست هست.انتخاب كردن يكيشون سخته.
ليست و روي ميز گذاشتم و گفتم : بنظر تو كدوم مي تونه باشه؟
ليست و از روي ميز برداشت و در سكوت به ان خيره شد.
دستش را لاي موهاي سياهش فرو برد ، چنگي زد و گفت : خب شما حق دارين. اين ليست بلند بالاييه. من نمي دونم از كجا دزدي مي كنن اما ...
نگاهم و بهش دوختم و گفتم: اما چي؟
-:اگه من بودم يه كتابي،نسخه ي خطي چيزي مي دزديدم.
با ترديد گفتم:چرا؟
-:خب چطور بگم... به نظرم اب كردن كتاب اسونتره. ارزشش بيشتره...
-:از يه الماس بيشتره؟
-:تو اين دنيا كپي كردن اسونه... ولي الماساي معروف و ... خيلي شناخته شده ان.
-:منظورتو نمي فهمم!
-:يعني براي خارج كردن از كشور مي تونن به عنوان يه نمونه ي تقلبي خارجش كنن و يا به اسوني جاسازيش كنن.
مشكوك گفتم:از كجا مي دوني مي خوان از كشور خارجش كنن؟!
-:يه حدس! شايدم همين جا ابش كنن!
لبخندي زدم و گفتم:بابت راهنماييت ممنونم. مي توني بري!
بلند شد. احترام نظامي گذاشت و خارج شد. به صندلي تكيه زدم و به سقف خيره شدم. اين خجسته خيلي مشكوك بود. فرنازم ... چطور تونست حدس بزنه... حتي من كه رو پرونده رييس كار مي كنم،نتونستم يكي از موزه ها رو انتخاب كنم. اون چطور تونست.
كم كم داشتم مي فهميدم كه هيچ شناخت درستي از اطرافيانم ندارم. فرناز دختر دايي خجالتيم اينقدر مرموز بود، كياي نترس كه از اوردن اسم امير ارسلان مي ترسيد، طوفان معروف كه از ترس رييس غيبش زده بود و اين خجسته كه از ناكجا اباد چيزاي زيادي درباره ي رييس و دار و دستش مي دونست.
چنگي به موهام زدم.كلي سوال بي جواب تو سرم بود.

*****************************************
سرباز در را باز كرد و گفت : بفرماييد.
لبخندي به روش زدم و وارد اتاق شدم.احترام گذاشتم و صاف ايستادم.
سرتيپ سرش را تكان داد و بعد از ازاد باش دعوت به نشستن كرد.
-:شنيدم اين دفعه مي خواي رئيس و دستگير كني!!!
-:اگه بتونم.فكر كنم بدونم كي و كجا مي خواد دزدي كنه.
سرتيپ سرش را تكان داد و گفت : پس دست به كار شو.
-:قربان من به سه جا مشكوكم كه ممكنه از اونجا ها دزدي شه.
-:خب؟
-:سه جا تو سه شهر مختلف ايران.
-:پس نيرو مي خواي؟؟
-:بله.نيروهاي مطمئن.
-:نيروي زيادي نمي تونم در اختيارت بزارم ولي تا اونجا كه ممكنه با شهرهاي مدنظرت هماهنگ مي كنم تا به حد كافي نيرو در اختيارت بزارن.
-:ممنونم قربان.
-:سعي كن رئيس و بگيري. بالا دستيا دارن فشار ميارن رئيس زودتر پيدا شه. بيشترين تلاشت و بكن. در ضمن درباره نيروها دستت بازه همه از تو دستور مي گيرن اما قبل از هركاري با من مشورت كن.
-:بله قربان.
-:راستي خودت ميخواي كجا باشي؟نمي توني در هر سه محل حضور داشته باشي.
-:من ميرم تبريز ، موزه ارامنه.


سرم و به پشتي ماشين تكيه دادم و نفس عميقي كشيدم ، تو اون سكوت شب ادم خوابش مي گرفت ، يه لحظه با خودم فكر كردم من چقدر احمقم كه رو حساب حرف دوتا ادم مشكوك پاشدم اومدم اينجا. واقعا هم مشكوك بودن من حتي مطمئن نبودم دزدي اينجا و تو اين زمان اتفاق بيفته . فرناز با اون حدسش و خجسته هم با اون فرضيه احمقانش درباره ي زمان دزدي ، با خودم فكر كردم منم دسته كمي از اونا ندارم ولي خوب سرنخ ديگه اي نداشتم. جايي كه ميوه نيست چغندر پادشاهه ، الان اين حدس چغندر من بود . چي كار مي كردم ؟
با صداي مرادي بخودم اومدم .
با لهجه شيرين اذري گفت : از كجا مطمئنين امشب ميان؟
نگاهي به ساعت انداختم يه ربع به سه ، با خنده گفتم : از يه فرض احمقانه.
با تعجب نگاهم كرد .
از چهره اش خندم گرفت ، گفتم: باور كن جدي ميگم. اين تنها سر نخم بود.
-:من كه فكر نمي كنم موفق بشيم!
-:چرا؟؟
-:ما سر يه فرض احمقانه، تو يه زمان احمقانه، يه مكان احمقانه رو به طرز احمقانه اي محاصره كرديم ولي ... دزدا احمق نيستن.
از حرفاش خندم گرفت، گفتم:تا يه جايي حق با توئه ولي اگه منظورت از محاصره احمقانه اينه كه من او خيابون بن بستو باز گذاشتم بايد بگم رئيس خودش نمياد دزدي بلكه نوچه هاشو مي فرسته ما مي زاريم فرار كنن تا تعقيبشون كنيم و به اون بالا دستيا برسيم.
سرشو تكون داد و گفت:قانع كننده بود.
بي سيم و برداشتم و جلوي دهنم گرفتم، دكمه ي تماسو فشردم و گفتم: شاهين...شاهين... به ميثم...
-:شاهين... ميثم به گوشم...
-:اينجا همه چيز تحت كنترله اونج مورد مشكوكي ديده نمي شه؟
-:نه شاهين اينجا همه چي ارومه.
-:شاهين به سعيد... اوضاع اونجا چطوره؟
-:شاهين... سعيد... اينجا هيچ چيز خاصي نيست.
-:شاهين به احمد تو اون خيابون بن بست مورد خاصي نيست.
-:احمد... نه شاهين
تعجب كردم نكنه نيان اين دومين باره... ساعت سه و نيمه؛ ولي هيچ خبري از دزدا نيست. فقط چهار راه براي ورود به اون موزه وجود داشت.
ديگه داشتم نا اميد مي شدم كه از پشت بي سيم صدام كردن:احمد...شاهين... يه خودرو پژو پرشيا ي مشكي رنگ پارك كرد و چهار نفر ازش پياده شدن. به نظر مشكوك ميان.
حسم بهم مي گفت كه خودشونن. سريع جواب دادم:
-:احمد حواست باشه نبيننت... احتمالا خودشونن.
انتظار و هيجان هر دو به سراغم اومدن. سعي داشتم خودم كنترل كنم.
احمد خبر داد كه اونا دارن از يه ديوار بالا مي رن.
ديگه مطمئن شدم كه اونا خودشونن.
بهد از چيزي حدود نيم ساعت دوباره احمد خبر داد كه اونا برگشتن و دارن سوار ماشين ميشن.
به ارامي استارت زدم. منتظر بودم از احمدي خبر برسه تا تعقيبشون كنم.
-:شاهين... احمد اونا به سمت شمال به طرف خيابان امام در حركتن.
پامو گذاشتم رو پدال اماده حركت بودم كه يه لحظه مكث كردم. به احتمال زياد رئيس مي دونست كه ما اينجاييم. دزدي هاي اون به اين سادگي نبود.
-:قربان معطل چي هستين الان فرار مي كنن.
بعد از كلي كلنجار با خودم قصد حركت داشتم كه با حرف مرادي توجهم به اون سمت كوچه جلب شد.
-: قربان اونجا رو...
يه نفر داشت از روي ديوار موزه بالا مي رفت و يه نفر ديگه هم كنار موتور ايستاده بود. اره اين كار خود رئيس بود. ماشين و خاموش كرديم و سعي كرديم بي سرو صدا اونجا بشينيم تا موقع فرار تعقيبشون كنيم.
از ميثم و احمد خواستم پرشيا رو تعقيب كنن و به سعيد گفتم: به همون جاي قبلي برگرده.
بعد از چيزي حدود نيم ساعت اون مرد برگشت و هردو سوار موتور شدن.
به اهستگي استارت زدم و سعي كردم بي اينكه توجه شونو جلب كنم تعقيبشون كنم.
وارد خيابان شريعتي شمالي شدند و منم به دنبالشون كه مرادي گفت : قربان اينجا ييك طرفه هست ما خلاف جهت حركت مي كنيم.
دنده رو عوض كردم و گفتم : چاره ي ديگه اي نيست.
با سرعت دنده هارو عوض مي كردم و پام و بر روي گاز مي فشردم.
هر لحظه سرعتشون بالاتر مي رفت ، منم به تبعيت از اونا سرعتم بيشتر ميشد.
هوا كم كم داشت روشن ميشد.
همينطور با سرعت مي رفتم كه نور ماشيني تو صورتم افتاد.چشمام ناخوداگاه بسته شد.با صداي فرياد مرادي چشمام و باز كردم داد زد مراقب باش.
به سرعت فرمان و به چپ چرخوندم و از برخورد با ماشين رو به رو جلوگيري كردم.
ماشين با بوق از كنارم رد شد.
در همين حين موتور پيچيد.
در حالي كه فرمان و مي پيچوندم گفتم : كجا ميرن؟
مرادي با دستش به داشبورد تكيه داده بود گفت : حتما ميرن تو مسير ويژه
وارد مسير ويژه شدند.منم به دنبالشون وارد مسير ويژه شدم.
اسلحم و بيرون كشيدم و به مرادي گفتم فرمان و بگير.
با گرفتن فرمان خودم و از پنجره بيرون كشيدم و سعي كردم پام روي گاز بمونه به طرفشون شليك كردم
شيش تا تيرم به خطا رفت.
سعي كردم هفتمي دقيق باشه.
اينبار پاي كسي كه پشت نشسته بود و نشانه گرفتم.
به خدا توكل كردم و ماشه رو كشيدم.
اينبار به پاش خورد.
روي موتور جابه جا شد سعي كرد با دست جلويي رو بگيره.مرادي ماشين و به نزديكشون رسوند.
دوباره پشت فرمان نشستم و سرعت گرفتم.
ماشين و به سمت راست و چپ موتور مي كشيدم.
به مرادي گفتم : اسلحت و بده.
اسلحه مرادي رو گرفتم و بازم از شيشه بيرون اومدم.
چند تا تير زدم.اينبار يكي از تيرا به دست كسي كه پشت نشسته بود خورد و نتونست تعادلش و حفظ كنه و نقش زمين شد.
دوباره پشت فرمان نشستم و گفتم : بپر پايين
مرادي هراسان نگاهم كرد و گفت :چيكار كنم ؟
-:بپر پايين نمي خواي كه فرار كنه.
-:با اين سرعت؟
حق و بهش دادم كمي از سرعت كم كردم زمان مي گذشت و موتوري در حركت بود.در و باز كردم .
مرادي نگاهي بهم انداخت.
زير لب چيزي گفت.لبخندي زدم و از ماشين هلش دادم پايين


نگاهم به اطراف مي چرخيد اما چيز اشنايي به چشم نمي خورد.درختايي كه اطراف خيابون بودند با خلاف حركت من مي گذشتند.سر درد گرفته بودم.هنوزم تنم مي لرزيد.من نتونستم بگيرمشون.بازم فرار كردن. اخه چرا تنها اومده بودم ؟ من كه اينجا رو نمي شناختم!!!
از كنار زير گذر كه رد مي شديم اون پيچيد پايين و من رفتم بالا. اون لحظه ارزو كردم موتور زير پام بود. اما ارزو هاي من هيچ وقت به واقعيت تبديل نشده بود. اينم مثل اون يكيا...
نگاهي به تابلو انداختم. زير لب زمزمه كردم بلوار شهريار ، اخه چطوري از اينجا سر در اوردم؟
گيج و منگ اطراف و مي پاييدم.
يه نگاه تو اينه انداختم زير چشمام گود افتاده بود.از پريشب نخوابيده بودم.
با صداي قاروقور شكمم به خودم اومدم ، دو سه روز بود خوب غذا نخورده بودم انگار الان خيالم راحت شده بود. رئيس زرنگتر از اين حرفا بود ولي چه خيال راحتي ، من تو اين شهر غريب گم شده بودم . حتي زبونشونم بلد نبودم. مي خواستم برم غذا بخورم اما نمي تونستم. بايد بر مي گشتم اداره.
بالاخره گرسنگي بهم حاكم شد و قبل از هر كاري دنبال يه جا براي سير كردن شكمم گشتم.

عين قحطي زده ها افتاده بودم رو غذا.يه دل سير كه خوردم عقب كشيدم حالا بايد فكر مي كردم چطوري بر گردم بعد يهو يادم افتاد زنگ بزنم اخه چرا قبلا يادم نيومده بود. راست ميگن با شكم گرسنه نميشه فكر كرد.
به سرعت گوشيم و در اوردم و شماره مرادي رو گرفتم . بعد از چند بوق صداي مرادي در گوشي پيچيد.
-:الو... جناب سرگرد... شما كجايين؟
-:سلام... تو خيابونا گم شدم...
-:نگرانتون شديم...
-:من اينجا رو بلد نيستم نمي تونم برگردم اداره..
به ارامي خنديد تا صداي خنده اش را نشنوم.
-:الان يه نفر مي فرستم دنبالتون... ولي شما كجايين...
نگاهي به اطرافم انداختم.
-:من... يه لحظه صبر كن...
-:گارسون و صدا زدم و گفتم:خسته نباشين... من تو اين شهر تازه واردم ... اينجا رو نمي شناسم،مي تونين ادرس دقيق اينجا رو بدين؟!!
ادرس و گرفتم و به مرادي دادم.
بعد از حدود يك ساعت سر و كله يه سرباز پيدا شد به نظرم دنبال كسي مي گشت بلند شدم و به طرفش رفتم.
با ديدنم برگشت و گفت : سرگرد اريا؟
تاييد كردم.احترام گذاشت و گفت : بفرمايين جناب سرگرد.
به همراهش از رستوران خارج شدم.

************************************************** ************
جلوي بيمارستان پياده شدم و به همراه سرباز به طرف در ورودي رفتم.
دو سه روزي بود خبري از مرادي نبود.مردي كه اون روز تير خورده بود الان تو بيمارستان بود. منتظر بودم حالش بهتر شه تا به تهران انتقالش بدم.بايد ازش بازجويي مي كردم.
در و باز كردم و وارد اتاق شدم.
با ورودم مرادي ايستاد و احترام گذاشت ، دست گچ گرفتش توجهم و جلب كرد. به زور خنده ام و كنترل كردم و گفتم : خدا بد نده مرادي.
با صدايي كه رنجش ازش ميباريد گفت : ممنون قربان.
به طرف تخت رفتم متهم روي تخت خوابيده بود.
به طرف مرادي برگشتم و گفتم : متاسفم مرادي اما اين تنها راه بود در اون لحظه.
سري تكان داد و گفت : ميفهمم.مشكلي نيست قربان.
معلومه كه مشكلي بود . الان دلت مي خواست خفم كني . خوشحالم نمي توني به مافوقت اسيب برسوني.
پرسيدم : كي مي تونيم ببريمش؟
-:دكتر گفت امروز مي تونيم انتقالش بديم به بازداشتگاه.
-:خوبه.كاراي انتقالش و انجام بدين . بعد از بازجويي مي برمش تهران.
-:بنظرتون مي تونه تهران بياد؟اين راه خطرناكه.رئيس بايد تا الان اون و از دست ما نجات مي داد.
-:نه.اينكار و نمي كنه.فعلا صبر مي كنه.فكر نمي كنم اينم حرف زيادي براي گفتن داشته باشه فقط چند تا سرنخ كوچيك مي خوام چيز زيادي ازش نمي خوام.


وارد اتاق بازجويي شدم. اون متهم كه اسمش ناصر كاظمي بود با دست و پاي شكسته روي صندلي نشسته بود. با ارامش به طرفش رفتم و روي صندلي،رو به روش نشستم.
گفتم: مي دوني كه ازت چي مي خوايم...
سري تكان داد و گفت: من حرفي براي گفتن ندارم...
-:كه اينطور... كم كم معلوم مي شه بهتر نيست از اينجا شروع كنيم كه چطور شد با رئيس اشنا شدي؟
-:من بارئيس اشنا نشدم هيچ كس تا حالا باهاش اشنا نشده!!
-:خيلي خب... درباره ي هم دوستات بگو... اون موتوريه...
خنده تلخي كرد و گفت:من احمق نيستم جناب سرگرد...
از جام بلند شدم.به كنارش رفتم و گفتم: بهتره به سوالام جواب بدي وگرنه...
-:وگرنه چي... مي فرستينم زندان...من ترسي از زندان ندارم...
-:مي دونم ابايي از زندان نداري... كسي كه پنج سال و تو زندان گذرونده بايدم هيچ ترسي از زندان نداشته باشه...
دستمو گذاشتم روي دست زخمي شو فشار دادم.
اخي گفت.
گفتم: من مثل همكارات نيستم. كاري مي كنم كه ارزوي مرگ بكني...
با صدايي كه از درد مي لرزيد؛ گفت: من هيچي درباره رئيس نمي دونم.
-:پس درباره ي دوستات بگو اونايي كه تو دزدي دست داشتن.
حر
في نزد.
بازو شو بيشتر فشار دادم.
بازم اخي گفت ولي هيچ نگفت.
-:ترجيح مي دي اين درد و احساس كني يا حرف مي زني.
خشمناك نگام كرد و گفت:تو حق نداري اينطوري باهام رفتار كني...
-:اوه... چرا من اين حق و دارم...
-:هر چقدرم ازارم بدي حرفي نمي زنم.
-:همه اولش اينو مي گن...
-:من مثل همه نيست.
به طرفش خم شدم چشم تو چشم نگاش كردم و گفتم:چرا...
-:تو فقط منو ازار مي دي يا مي فرستيم زندان ولي رئيس...
-:رئيس چي؟
حرفي نزد.
عصبي شدم. يقه شو گرفتم و از جا بلندش كردم. تكونش دادم و گفتم:چي ... چي ميشه... حرف بزن لعنتي...
زهر خندي زد. در همين حين مرادي وارد اتاق شد و گفت:جناب سرگرد...
نگاهي به مرادي انداختم.
سرشو تكون داد و گفت:ولش كنين...
نفس عميقي كشيدم و ولش كردم.
در حاليكه از اتاق خارج مي شدم گفت:تو نمي فهمي سرگرد... تو نمي فهمي...
به طرفش رفتم. با مشت روي ميز كوبيدم و گفتم:چي رو... چي رو نمي فهمم؟!
سرش و تكون داد و حرفي نزد.
مرادي به طرفم اومد با دست سالمش بازوم و گرفت و سعي كرد از اتاق بيرون ببرتم.
كمي اروم شدم و به دنبالش رفتم. از اتاق خارج شدم و در رو بستم.
-:قربان حواستون هست چيكار دارين مي كنين!!؟ اين برخلاف قوانينه!
عصبي نگاش كردم و گفتم: طبق قوانين عمل كرديم كه تا حالا نتونستيم بگيريم شون!
-:اگه به گوش مقامات بالا برسه...
-:مهم نيست. حتي اگه اخراجم بشم جلوي اين رئيس و مي گيرم. ديگه نمي زارم ادماي بيشتري بميرن.
مرادي سري تكون داد و چيزي نگفت.
در حاليكه از او دور مي شدم گفتم:در ضمن متهم ممنوع الملاقاته.
سعي كردم خودمو اروم كنم. چندتا نفس عميق كشيدم و تلاش كردم رئيس و كاظمي و همه رو از ذهنم بندازم بيرون ولي مگه مي شد. اين اواخر به هر چي كه فكر مي كردم اخرش مي رسيد به رئيس. اين كاظمي بدجور از رئيس مي ترسيد. مي دونستم ازش چيزي در نمياد.
تصميم گرفتم بعد از برگشتن به تهران دنبال طوفان بگردم و درباره ي اميرارسلان چيزاي بيشتري بفهمم.
درباره ي اون تكه كاغذ مشهور و رمزش، جهار روز از دزدي گذشته بود و جوهر روي كاغذ به تدريج پاك شده بود. تو اين چهار روز هر چي تلاش كردم نتونستم چيزي ازش دربيارم. حتي يه اثر انگشتم روش نبود.


در حالي كه از ماشين پياده ميشدم گوشيم زنگ زد.جواب دادم.مامان پشت خط بود.
-:سلام.
-:سلام پسرم حالت خوبه؟
-:بد نيستم مامان.
-:چته پسرم؟چي شده؟به مادر بگو!!
-:خوبم مامان جان چيزي نيست.
مامان در حالي كه كم كم بغض مي كرد گفت : من مادرم مي فهمم حالت خوب نيست.
-:مامان جان خوبم.تا دو سه روز ديگه هم بر مي گردم.خيالت راحت.
-:الهي بميرم برات خودت و زياد خسته نكن.غذاهاي خوب بخور.چيزي دوست نداشتي به زور نخوريا.
-:مامان مگه من بچه ام؟سي سالمه.
-:خب حالا.هنوز سي سالت نشده.اگه مي دوني بزرگ شدي زن بگير خيال من و راحت كن.
باز مامان رفت سر بحث هميشگي.من كه حريفش نميشدم.واسه همين گفتم : مامان كاري نداري صدام مي كنن من بايد برم.
مامان بينيش و بالا كشيد و گفت : باز داري در ميري.برو مادر .مواظب خودت باش.
-:چشم مامان جان ،سلام برسون به همه.
-:باشه مادر ، بچه ها دلشون برات تنگ شده زود بيا.
خداحافظي كردم و گوشي و قطع كردم. يه طوري مي گفت بچه ها انگار بچه دو ساله بودن بچه ها سال تا سال ياد من نمي افتن.
با صداي سرباز به طرفش چرخيدم.

################################################## #######
در و كه باز كردم يه زن با چادر مشكي در حالي كه دست پسر بچه ي سه چهار ساله اي در دست گرفته بود و به دنبال خود مي كشيد از كنارم رد شدند.
يه زن با يه بچه اينجا چيكار مي كرد؟
به طرف مرادي رفتم و گفتم : اينا اينجا چيكار مي كردن؟
مرادي گفت : زن و بچه كاظمي بودن.
با عصبانيت گفتم : مگه نگفتم ملاقاتي نداشته باشه؟
-:قربان خيلي التماس كرد.منم مجبور شدم قبول كنم.
-:نبايد گوش مي كردي!
به طرف مانيتور رفتم و نگاهم و به كاظمي دوختم.
خيلي ترسيده بود.ارامش قبل و نداشت.نمي دونم واقعا اينطوري بود يا من احساس مي كردم.
تو صورتش دقيق شدم.....نه...مطمئنا ترس تو صورتش بود...از چي ترسيده بود؟الان كه بايد حالش خوش باشه...زن و بچش و ديده بود....
يه علامت سوال بزرگ تو ذهنم بود؟يه فكري به سرم زد.رو به سربازي كه كنارم بود گفتم : فيلماي اتاق ضبط ميشه؟
-:بله قربان!!!
-:وقتي زنش اومد چي؟
-:بله قربان.ولي ما اجازه نداريم صداشون و ضبط كنيم.
-:بيارشون.
نگاهم و به صفحه مانيتور دوختم.
زن به همراه بچه وارد اتاق شدند.
مرادي كنارم نشست ، چند لحظه بعد گفتم : مرادي تو ازدواج كردي؟
-:بله ؟ چي گفتين؟
-:گفتم تو زن و بچه داري؟
-:بله قربان.پنج ساله.
-:تو وقتي با زنت حرف مي زني مي ترسي؟
-:نه براي چي بترسم؟
-:اما اين و ببين تو صورتش ترس هست.انگار از چيزي كه زنه مي گه مي ترسه.
-:حتما رئيس از طرف زنش براش پيغام فرستاده.بايد زنش و بگيريم.
-:نه....اون زنش نيست.كاظمي حتي اون و نميشناخت.
مرادي با تعجب نگاهم كرد و گفت : چي؟از كجا فهميدين؟
-:ببين اول كه وارد اتاق ميشن كاظمي تعجب مي كنه.چون انتظار داشته زن و بچه خودش و ببينه.بعدشم ببين پسرش و چطور بغل مي كنه!!يه پدر هيچ وقت بچه اش و اينطور بي احساس در اغوش نمي كشه. طرف خيلي هم باهوش بوده . دستاش دستكش پوشيده.
در همين حين سرباز گفت : اين داره چيكار مي كنه؟
با اين حرف توجهم به مانيتور ديگه جلب شد.
مرادي گفت : انگار داره يه چيزي مي خوره.
يهويي از جا پريدم و به سرعت خودم و تو اتاق انداختم.
كاظمي نگاهي بهم انداخت و اب دهانش را فرو داد.
چند ثانيه بيشتر نكشيد كه روي زمين افتاد.
همينطور ايستاده بودم.باورم نميشد كاظمي خودش و كشته باشه.
مرادي و چند نفر ديگه وارد اتاق شدند و به طرف كاظمي رفتند.
كاغذي كنارش افتاده بود.از زمين برداشتمش روش نوشته بود:
ما به قولمون وفا مي كنيم.طبق نقشه عمل كن.
نگاهي به جنس كاغذ انداختم همون كاغذ مشهور با حرص كاغذ و مچاله كردم
بازم رئيس.ديگه داشتم عصباني ميشدم.تنها سرنخمون از بين رفت.
بعد از تحقيقات پزشكي قانوني معلوم شد مسموميت با سيانور بوده.


تو كوچه كه پيچيدم ديدم در بازه.يه لحظه ايستادم.شك تمام وجودم و در بر گرفت.در تمام اين مدت هرگز در اين خونه باز نبوده.
دستي به اسلحه ام زير لباس كشيدم و اروم به طرف در رفتم.
چند كاغذ جلوي ورودي ريخته بود.با قدم هاي اهسته جلو رفتم.يه در توي سالن باز بود.سعي كردم به ارومي توي اتاق سرك بكشم.كمي خم شدم.
كه يهويي سر جام ميخكوب شدم.
چند نفر با لباس سياه درست در اومدن جلوم.با ديدن من يكيشون با صداي بلند گفت : خانم بايد بريم.
و بعد يه دختر جوون با مانتوي كوتاه مشكي و شلوار جين مشكي و يه شال مشكي و زرشكي از اتاق بيرون اومد.نگاه تندي بهم انداخت.توي چشماي زيتونيش عصبانيت و حس كردم.
به سرعت از كنارم رد شد و مردان سياه پوش نيز به دنبالش.
پشت سرشان در را هم با شدت كوبيدند.
به سرعت به اتاق سلطان دويدم.همه جا بهم ريخته بود و سلطان در يك طرف افتاده بود.
به طرفش رفتم و دستم و به سمتش دراز كردم تا بلند شه.
دستم و پس زد با زور از جا بلند شد.دستش و روي پيشونيش كه خون مي اومد گذاشت و گفت :براي چي اومدي اينجا؟
-:اينا ديگه كي بودن؟
-:به تو ربطي نداره.ديگه هم اين ورا نيا.
با تعجب نگاهش كردم.
-:سلطان ما معامله كرديم.
با حرص نگاهم كرد و گفت : برام مهم نيست.هر غلطي مي خواي بكن.ديگه تموم شد سلطان مرد.
-:اين ادما كي بودن؟ چرا اينطور زدنت؟پس ادمات كجان؟
زهر خندي زد و گفت : تو اين دنيا وفاداري معني نداره.
دوباره پرسيدم : اينا كي بودن؟
يقم و گرفت و با عصبانيت گفت : اينا كي بودن؟اين و من بايد از تو بپرسم!!!
من كه بهت گفته بودم دورشون و خط بكش .
متعجب نگاهش كردم و گفتم : من اينا رو نميشناسم.
يقم و ول كرد و به عقب هلم داد و گفت : از اين به بعد نه من تو رو ميشناسم و نه چيزي درباره رئيس و امير ارسلان مي دونم.
سرجام وايستاده بودم.
به طرفم اومد.هلم داد و گفت : برو.گم شو.
حركتي نكردم.
به طرف ميزي افتاده رفت.اسلحه اي بيرون كشيد و به طرفم گرفت.
-:برو سرگرد!!!مي زنم.هم تو رو هم خودم و . گم شوووووو
با فرياد ادامه داد : نمي خوام ريخت هيچ كس و ببينم. گم شووووووووووووووووووو
با شك عقب عقب رفتم
با اسلحه اشاره كرد و گفت : گورت و گم كن.
برگشتم و به سرعت از اونجا بيرون اومدم.
قبل از اينكه از خونه بيرون برم.صداي بهم خوردن چيزي به زمين بلند شد و بعد شكستن شيشه.
از در بيرون اومدم و تمام طول كوچه رو دويدم.
خودم و به ماشين رسوندم و سوار شدم.روي صندلي نشستم.سرم و به پشتي تكيه دادم و نفس عميقي كشيدم.
چه اتفاقي براي سلطان افتاده بود؟چرا بايد من اونا رو مي شناختم؟ مگه اونا كي بودن؟ يعني رئيس رفته بود سراغش يا امير ارسلان؟
اولين باري بود كه سلطان و اينقدر درمانده مي ديدم.اون سلطان بود....ادمايي كه هيچ وقت تنهاش نمي ذاشتن؟اونا كجا بودن؟
همه چي بهم ريخته بود.انگار بلايي كه سر طوفان اومده بود داشت سر سلطان مي اومد.
يكي داشت همه ي سر نخهام و نابود مي كرد.
در همين حين با صداي زنگ گوشي بخودم اومدم.
-:بله؟
-:فردا همون ساعت هميشگي منتظرتم.
-:كيا؟
-:پس فكر كردي كيه؟
-:اعصاب ندارم سر به سرم نزار.
-:چيه سرگرد؟حال نداري؟
-:اره
-:يه چيز بگم حالت جا بياد؟
با بي ميلي گفتم : چي؟
-:كم كم دارم طوفان و پيدا مي كنم.
اروم گفتم : خوبه.
خنديد و گفت : نه انگار حالت خيلي خرابه!!!با كدومش بهم زدي؟
با عصبانيت گفتم : من مثل تو نيستم.
-:ما همه مثل هميم.مگه تو مرد نيستي؟
پوزخندي زدم و گوشي و قطع كردم.

################################################## ######
روي كاپوت نشسته بود.به طرفش رفتم.به كاپوت تكيه دادم
-:احوال شما؟
-:به به اقافرزان...چشممون به جمالتون روشن شد.
-:سرم شلوغ بود.
-:اره شنيدم تو مسابقات چه غوغايي به پا كردي....
-:اونا كه غير قانونيه.
-:تو اين حرفه بين بي قانوني و با قانوني فرق وجود نداره.


مهران راني اي كه در دست داشت و سر كشيد و بعد ظرفش را مچاله كرد و به ميان علف ها پرتاب كرد و رو به من ادامه داد: واقعا مي خواي اينكارو بكني؟
خنديدم و گفتم: مگه من باهات شوخي دارم.
نگاه جدي شو بهم دوخت.
گفتم : اره!
سري به نشانه تاسف تكون داد و گفت: اصلا دوست ندارم جات باشم...
چيزي نگفتم.
ادامه داد:حالا بپر پشت فرمون ببينم مسابقات و چطور بردي؟!
خنده اي كردم و گفتم: بالاخره اعتراف مي كني كه من بهترين شاگردتم...
بعد از گفتن اين حرف به طرف مزدا ي مشكيم حركت كردم. مهران نيز پشت ماشينش نشست. هنوز استارت نزده بودم كه پرشيا ي مهران به كنارم اومد. شيشه رو پايين كشيدم.
مهران با خنده گفت: هرگز نمي توني از من جلو بزني.
در حاليكه پام روي كلاژ بود،پدال گاز و فشردم و گفتم: مسابقه استاد و شاگرد شروع شد.
مهران شيشه ي دودي را بالا كشيد.
منم شيشه رو بالا كشيدم. صداي موتور ماشين در اتاقك پيچيده بود. نگاهمو به پرچم دوختم. به محض پايين رفتن پرچم پامو از روي كلاژ برداشتم و ماشين از جا كنده شد. به سرعت دنده رو عوض كردم.
مهران پا به پايم پيش مي اومد.
اين بار بايد به مهران مي فهماندم غرورش بي جاست و من مي تونم بهتر از اون باشم.
سعي كردم حواسم و جمع مسير كنم. به پيچ كه رسيديم كوبيدم رو ترمز. با اون سرعت لاستيكاي ماشين روي اسفالت با صداي دلخراشي ساييده شدن. همزمان با ترمز فرمون و چرخوندم و دور زدم.
مهران جلو دار بود و راه نمي داد. هر چي سعي كردم سبقت بگيرم نذاشت.
داشت رو اعصابم راه مي رفت كه يه فكري به ذهنم رسيد. دنده رو زدم رو پنج و با سرعت بهش نزديك شدم. داشتم از طرف راستش سبقت مي گرفتم كه مهران كشيد جلوم و نذاشت ازش بزنم جلو.
كم مونده بود بزنه بهم. منم كم نياوردم و به سرعت پيچيدم سمت چپ. تا مهران به خودش بجنبه زدم جلو. مهران به زور خودشو به من رسوند.
سمت راستم بود. ماشين و كشيدم راست تا از جاده منحرفش كنم.
بين ماشينا فاصله ي ميلي متري بود.
مهران كشيد راست و از جاده كمي منحرف شد. لبخند رضايت بخشي زدم و سعي كردم بيشتر هولش بدم بيرون.
يكم كشيدم چپ تا بهتر بتونم بهش ضربه بزنم.
با اينكه هنوز قسط ماشينم تموم نشده بود اما بردن مهران ارزش چند تا خش و داشت.
فرمون و چرخوندم به راست كه يهويي مهران ترمز كرد و عقب موند.
نگاهي از اينه به مهران انداختم و با سرعت وارد خاكي شدم. مهران مثل باد از كنارم گذشت و برام بوق زد.
ماشين روي ماسه ها بالا و پايين مي رفت. سعي كردم كنترلش كنم و دوباره بيوفتم تو اسفالت. همين طورم شد. به سرعت دنده ها رو عوض مي كردم تا به مهران برسم. كم كم بهش نزديك شدم. در همين حين مهران بوقي زد و قبل از من از خط پايان گذشت.
ماشين و كشيدم كنار.
مهران پياده شد و به طرفم اومد.
بي حال توي ماشين نشسته بودم.
با خنده به شيشه ضربه زد .
با حرص شيشه رو پايين كشيدم.
با خنده گفت: ديدي نمي توني منو ببري ببين حريفات چطور ادمايي بودن كه تو ازشون جلو زدي!!
-:ههههه....!!!
-:حسوديت ميشه؟!!
-:انصاف نيست تو اون حركت و بهم ياد نداده بودي!!
-:يه روز يه عاقل مردي بهم گفت: هيچ وقت همه ي چيزايي رو كه بلدي به شاگردت نده.... در ضمن اين حركت و كسي بهم ياد نداده خودم ياد گرفتم.
-:پس منم بايد خودم ياد مي گرفتم!!
-:براوو. راستي تو هنوز ادم نشدي؟!
با تعجب گفتم: از چه نظر....!؟؟
-:بهت هزار بار گفتم:تو پيچا سرعت تو كم نكن.
خواستم چيزي بگم كه نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: خب ديگه حالا بزن به چاك كه منا منتظره...
با خنده گفتم: منا... پس اسمش اينه...
-:پس چي فكر كردي... در ضمن منا خانم...
-:خيلي دوست دارم ببينمش...
با غيض گفت: ببينيش... مگه خودت خواهر،مادر نداري... چقدر پررو...
روي برگرداند و ازم دور شد. با فرياد گفتم:هي كجا... ناراحت شدي... باشه بيا بابا شوخي كردم.مهران!!!
يكدفعه ايستاد به طرفم برگشت و گفت : تو مسابقه اخر مواظب باش حريفت خيلي قدره.
قبل از اينكه چيزي بگم كاملا ازم دور شد.
اصلا فكر نمي كردم مهران همچين ادم متعصبي باشه.مگه من چي گفتم؟ ضربه اي به سرم زدم و گفتم : اخه به تو چه؟زن اون و ببيني كه چي بشه؟من ادم بشو نيستم.


روي تخت دراز كشيده بودم و داشتم تو عالم رئيس سير مي كردم. با اينكه ديشب خيلي خسته شده بودم ولي خوب نمي تونستم بخوابم. اخه اين رئيس كيه كه خواب و زندگي از بچه مردم گرفته!! احساس مي كردم كم كم دارم به يه جاهايي مي رسم. كيا طوفان و پيدا كرده و اگه هم چيزي پيدا نكنم تصميممو گرفته بودم. من بايد وارد اين گروه بشم.
دستمو مشت كردم و زير لب زمزمه كردم: از امروز من فرزانم... و تا وقتيكه رئيس و پيدا نكنم فرزان مي مونم.
در همين افكار بودم كه يك دفعه جرقه اي تو ذهنم روشن شد. خيلي وقت بود از مسعود خبري نبود. تا حالا بايد يه چيزي از تو اون رمز بيرون مي كشيد.
فوري از جا بلند شدم و بدو بدو به طرف اتاق پريناز رفتم. بدون اينكه در بزنم در رو باز كردم و وارد اتاق شدم.
پريناز گوشي به دست به طرفم برگشت. چشم غره اي بهم رفت و با كسي كه اون طرف خط بود خداحافظي كرد.
گفتم:پريناز...!!
-:داداش بزرگه اين اتاق در نداره... اگه من اين طوري ميومدم تو اتاقت محاكمه نظامي مي شدم.
لبخندي زدم و گفتم: ببخشيد.
-:حالا چرا اينطوري عجله داري؟!
-:مي گم ابجي كوچيكه... خيلي وقته اين نومزدت اين ورا پيداش نمي شه.
-:اهاااااااا... بگو پس چرا ياد من افتادي!! نه خير نومزد من اين ورا پيداش مي شه اين تويي كه عين توتيا ناياب شدي!!
-:خب پس دستت درد نكنه...
روي برگرداندم بروم كه پريناز گفت: هي اقا خوشگله...!!
به طرفش برگشتم.
ادامه داد: اگه به خاطر اون رمزه مي خواي ببينيش... فعلا چيزي پيدا نكرده... رمزه خيلي پيچيده ايه... مسعودم كلي شاكيه مي گه كار و زندگي واسش نذاشتي...
خاك تو اون سرت كنم مسعود . زن زليل بدبخت.نتونست جلوي زبونش و بگيره. حالا پرينازم مي دونست. نمي دونم اين عادت پريناز چيه!اگه بهش بگي به كسي نگو كل دنيا مي فهمن . اما اگه بگي مهم نيست كه ديگران بدونن پيش خودش مي مونه.براي همين به روي خودم نياوردم و گفتم:
مگه يقيه شو چسبيدم بگم زود باش رمزو بده...
-:منم همين و مي گم...
لبخند شيطنت اميزي زدم و گفتم: به هر حال بايد رضايت برادر زنشو جلب كنه وگرنه من رضايت نميدم.
پريناز اخم شيريني كرد و گفت: از زير دست تو رد شده. دير كردي...
خنديدم. اونم خنديد. يهويي يه چيزي يادم افتاد.
گفتم: اجي... تو درباره ي فرناز چي فكر مي كني؟!
با شيطنت نگام كرد و گفت: بيا تو تا بهت بگم.
دستم و گرفت و كشيد.روي صندلي نشوندتم و خودش رو به روم نشست.
با شيطنت گفت : خب!داداشي چي شد به زندگي فرناز علاقه مند شدي.
مي دونستم منظورش چيه!ولي براي بدست اوردن اطلاعاتي در مورد فرناز بايد تن به اين ذلت مي دادم.سعي كردم عادي باشم و شونه هام و بالا انداختم و گفتم : خب دختر داييمه. مي خوام دربارش بيشتر بدونم.
پريناز مشكوك نگاهم كرد و گفت : يعني قبلا دختر داييت نبود؟
بلند شدم.به طرف تخت سفيد رنگش كه با روتختي ياسمني مزين شده بود رفتم و به طرف كمد سفيد رنگ چرخيدم و خودم و تو اينه نگاه كردم.
پريناز بالشي به طرفم پرتاب كرد و گفت : هي مگه با تو نيستم؟
بدون اينكه نگاهم و از تصوير خودم كه تو اينه تمام قد كمد افتاده بود بردارم با شيطنت گفتم : بهش مشكوك شدم شايد جاسوسي چيزي باشه.
پريناز از روي صندلي ياسمني بلند شد و گفت : خاك تو اون سرت كنم اره حتما فضاييه.
اين هميشه بهترين راهه ، حقيقت و بگو تا هيچكس باور نكنه.
گفتم : حالا هرجور مي خواي فكر كن . ميگي يا برم؟
-: از اون ديدي كه تو ميگي، فرناز يه دختر رو راسته.به اجبار مجبور شد باستان شناسي بخونه و سعي مي كنه جلوي حرف و حديثا رو بگيره!
-:چرا به اجبار؟
-:نمي دونم اما فرناز دوست نداشت باستان شناسي بخونه.
-:چرا؟
-:گفتم كه نمي دونم.حتي فرانكم نمي دونه ، اين بين دايي و زن دايي و فرناز مونده. حرفي دربارش نمي زنن.
-:چه عجيب.
-:نمي پرسي چرا سعي مي كنه جلوي حرف و حديثا رو بگيره؟
برام مهم نبود اما گفتم : خب تو بگو براي چي؟
-:چون همه ي فاميل فكر مي كنن تو و فرناز يه روزي با هم ازدواج مي كنين. از همون بچگي فكر مي كردن.
سرم و تكون دادم و با خودم فكر كردم چرا همه فكر مي كنن هم بازيهاي دوران كودكي بايد باهم ازدواج كنن؟
گفتم : همش تقصير مامان بزرگ بود.


از ماشين پياده شدم. يه ماشين ديگه با سرعت از كنارم رد شد و بوق زد. نگاهي به سر و ته خيابون انداختم. چند تا ماشين تو خيابون بود. خميازه اي كشيدم. با خودم فكر كردم: اگه كيا يه چيز به درد بخور نداشته باشه همون جا خفش مي كنم.
سلانه سلانه به را افتادم. كمي بعد جلوي مغازه اش ايستادم. كركره اش رو عوض و كنترل دار كرده بود. واسه همين به نظرم نا اشنا ميو مد. با سنگ چند تا ضربه به كركره زدم
. صداي كيا از اون ور اومد: كيه؟
-:منم. پويش زود باش باز كن ديگه...
-:چرا حالا اومدي...!!
كركره بالا رفت و داخل گاراژ كم كم پديدار شد. كركره كه كاملا بالا رفت كيا رو ديدم كه روي كاپوت ماشين البالويي دراز كشيده بود. يه دخترم كنارش بود. كيا دستش و دور گردن دختره حلقه كرده بود.
با ديدن من كيا از روي ماشين پايين پريد. سيگاري كه گوشه ي لبش بود و به دست گرفت و گفت: اينجا چيكار مي كني؟!
با بي ميلي گفتم:خودت گفتي امروز بيام...
-:من گفتم... دو و نيم بيا...
نگاهي به ساعتم انداختم. ساعت 1:30 رو نشون مي داد.
گفتم: فكر كنم يه كم زود اومدم.
به طرفم اومد.نيشخندي زد و گفت: يه كم...
با دقت بهش نگاه كردم، رد رژ لب روي صورتش جا خوش كرده بود. نگاهي به دور و بر انداختم. يه پژو 504 قديمي سبز كاهويي و يه بنز مشكي هم اون طرف بود، موتور پرشي كيا و البته همون طور كه حدس مي زدم يه شيشه سبز مشروبم روي ميزش بود.ميزم مثل هميشه بهم ريخته و در هم بود.
بي تفاوت گفتم: مزاحم شدم...؟!!
و نگاهي به دختري كه روي كاپوت ماشين البالويي نشسته بود انداختم. ارايش غليظ و يه تاپ قرمز با شلوار لي سفيد تنگ و موهاي رنگ شده شم دورش ريخته بود...
دختر پايين پريد و به طرفمون اومد. كيا شانه اي بالا انداخت و گفت: حالا كه اومدي!!
دختر كنار كيا ايستاد و با لحن چندش اوري گفت: معرفي نمي كني...
كيا خنده اي كرد و گفت: پويش... اينم ساني...
ساني با عشوه گفت: خوشبختم.
و دستشو به طرفم دراز كرد. بي تفاوت رو به كيا گفتم: درباره ي چيزي كه بهم گفتي؟! به خاطر اون اومدم...
كيا دستشو دور ساني حلقه كرد و دم گوشش طوري كه مثلا من نشنوم، گفت: دور اين و قلم بگير عزيزم...!! مال اين ورا نيست...
و بعد با صداي بلند گفت: ساني بايد بري مي خوام كار كنم...
ساني نگاهي بهم انداخت و با بي ميلي به طرف ميز رفت و شال سفيدش و با مانتو قرمزش و كيفشو برداشت. دوباره به طرفمون اومد. كيا رو بغل كرد و رو به من گفت: خوش به حال دوست دخترت...!!
كيا خنديد و گفت : پويش و دوست دختر؟
به چشماي قهوه ايش خيره شدم و گفتم : حرف زيادي نزن.
دختر خنديد كه لبهاي بزرگش بزرگتر شد.نگاهم و به صورت كيا دوختم.بيني عقابي داشت و موهاي فر.يه تيشرت سبز تنش بود با لي سرمه اي
دختر با عشوه گفت : من و نمي رسوني؟
كيا بوسيدش و گفت : نه عزيزم.باشه دفعه بعد.
دختر چشم غره اي بهش رفت و از ما دور شد. كيا سوئيچ در و زد و كركره بالا رفت. دختر رو به كيا گفت: بعدا مي بينمت.
و از گاراژ بيرون رفت. كركره دوباره پايين اومد.
كيا نگاهي به من كرد و گفت: دختر با حاليه تو هم خوشتيپ...
با عصبانيت نگاش كرد و گفتم: باز زهرماري كوفت كردي...؟؟!!
نگاهي به شيشه روي ميز انداخت و گفت: يه كم... خودت مي دوني كه زياد نمي خورم... بايد كار كنم...
در حاليكه به طرف ماشين البالويي مي رفتم،گفتم: درباره ي طوفان... واقعا پيداش كردي...؟
كيا سيگاري كه دستش بود و انداخت زمين و با پا لگد مالش كرد. به طرفم اومد. روي كاپوت ماشين نشست و گفت: خود طوفان و كه پيدا نكردم...
كنارش روي كاپوت نشستم و گفتم: پس واسه چي منو كشوندي اينجا...
خنده اي كرد و گفت: اول تو بگو چرا زودتر اومدي و خلوت من و ساني خراب كردي... تو كه هميشه سر وقت مياي
رژ لب روي صورتشو پاك كردم و با تمسخر گفتم: عجب خلوتي بوده...
سري تكون داد و گفت: عيسي به دين خويش موسي به دين خويش ... من اينم... نگفتي چرا زود اومدي...
-: ساعتو اشتباهي كوك كرده بودم بعدشم ديگه ساعتو نگاه نكردم...
-: دفعه ي ديگه سر وقت بيا...
-:خيلي خب تو هم، حالا چي در مورد طوفان فهميدي...؟
-:خود طوفان و پيدا نكردم ولي يه دختري هست كه فكر كنم بدونه طوفان كجا قايم شده...
-:خب پس معطل چي هستي؟! بريم سراغش...
بازوم و گرفت و گفت: اولا همه مثل من و تو جغد شب نيستن...
خندم گرفت.
بي توجه ادامه داد: درسته كه اين يارو هم مثل ما جغد شبه ولي همونطور كه تو بايد سر وقت بياي منو ببيني... اين دختره هم مكان و زمان خاصي داره...
بوي مشروب داشت خفم مي كرد... يكم ازش فاصله گرفتم و گفتم: تيكه مي ندازي...
نيشخندي زد و گفت: ايول برادر...
-: حالا اين مكان و زمان خاص كجاست...؟
-:تو پارتي... از بخت تو امروز جايي پارتي نيستش...
با دست به پيشونيم زدم و گفتم: يعني بايد يه روز ديگه هم نصفه شبي بيام اينجا...؟!!
-:مگه بهت بد مي گذره... من كه عين قاطر واست كار مي كنم...
-:مثلا چيكار مي كني؟!
-:اخبار دست اول... راستي بهت گفتم سلطان رفته...
با تعجب نگاش كردم.
-:نه مثل اينكه نگفته بودم...
-:چرا رفته اونكه...
-:كارش درست بود... اره؟!
سري به نشانه ي مثبت تكون دادم.
ادامه داد:مثل طوفان... رئيس افتاد دنبالش... پسرشم كشته...
حالا معني اون رفتار سلطان و مي فهميدم... رئيس پسر سلطان و كشته و حتما داشته مي رفته سراغ بقيه ي خانودادش كه سلطان به اين زودي جل و پلاس شو جمع كرده و رفته!
-: پويش نمي خوري؟
-:نچ.درضمن پويش نه.فرزان.
-:اوه اوه.بابا تو چرا از اين اسماي سخت انتخاب مي كني؟
با خنده گفتم : نمي دونم.همينطوري.
-:حالا چرا اسمتو عوض كردي؟
-:من دارم با ادماي جديدي كه همشونم خلافن اشنا مي شم، تو كه انتظار نداري اسم واقعي مو بهشون بگم تا فردا برام دردسر بشن!
سري تكون داد و گفت: حق با توئه.
از روي كاپوت پايين پريدم و گفتم: من برم كه پس فردا نگي نذاشتم كار كني!
كيا نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: اره راست ميگي بدو برو كه دير شد.
پايين پريد و به همراهم تا جلوي در اومد.
-:واسه پارتي خبرت مي كنم.
-:خيلي خب چرا داري داد مي زني؟! مي خواي همه بفهمن چه غلطي مي كنيم.
-:مي ترسي مامان جونت بفهمه از چه جاهايي سر در اوردي؟
چيزي نگفتم.
با خنده ادامه داد: پس من زنگ مي زنم خونتون به مامانت ميگم كي بياي پارتي!!
سري تكون دادم و گفتم: تو اين كارو بكن ببين چي ميشه؟!
كيا سوئيچ و زد و كركره بالا رفت.


خجسته رو دعوت به نشستن كردم. روي صندلي نشست و گفت: امري داشتين قربان؟!
با دقت نگاهش كردم. سعي مي كرد نگاهش و ازم بدزده.
با ترديد گفتم: حدست درباره ي تاريخ دزدي درست بود. تبريك مي گم.
لبخندي زد و گفت: ممنون جناب سرگرد.
خيلي جدي گفتم: تاريخ بعدي كيه؟
-: 21 دي. ولي فكر نكنم ديگه بر اساس اين تاريخ ها دزدي كنن!
مشكوك مي زد در حد تيم ملي. موشكافانه پرسيدم: چرا؟!
مطمئن گفت: چون ما فهميديم و رد شونو گرفتيم. اونا يه بار ديگه دم به تله نمي دن!
با شك گفتم: چطور اينقدر مطمئني؟!
دست پاچه من و مني كرد و گفت: رئيس هميشه اين طوري بوده! از يه سوراخ دوبار نيش نمي خوره!!
-:اين طور كه تو ميگي رئيس به قول خودت دم به تله نميده! نقشه دزدي اون روزم طوري بود كه انگار مي دونست ما اونجاييم...
سعي داشتم تمام حركات خجسته رو زير نظر بگيرم. دستپاچه به نظر مي رسيد.
ادامه دادم: پس چرا اومد وقتي مي دونست كه ما اونجاييم؟!
شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نمي دونم شايد مي خواست هوش شو به رخمون بكشه!!
اين خجسته هر روز بيشتر از ديروز منو به خودش بي اعتماد تر مي كرد. يه حسي بهم مي گفت:خجسته جاسوس رئيسه! يه حس ديگه مي گفت: نمي تونه جاسوس باشه... رفتاراش خيلي تابلو بودن. رئيس از ادماي تابلو استفاده نمي كنه. بين اين دو تا حس گير كرده بودم. نمي دونستم كدومش درسته!! ولي از يه چيز مطمئن بودم. خجسته يه چيزي رو پنهون مي كرد. اينو مي شد از قيافش فهميد.
بلند شدم. دور ميز چرخي زدم و روبه روي خجسته روي صندلي نشستم و با دقت بهش خيره شدم. زير چشمي نگاهم كرد. بي توجه نگاهش مي كردم.
سر شو بلند كرد و گفت: مشكلي پيش اومده؟!
تا دهن باز ك
رئيس كيه ؟ 3
رئيس كيه ؟ 3

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك جدا كننده ها liners & Dividers

عكس متحرك جدا كننده ها liners & Dividers

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك جدا كننده ها liners & Dividers
عكس متحرك جدا كننده ها liners & Dividers
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://fifa.zaminblog.com
گردنبند استیل پاور بالانس
سونی باکس 2013
کارتون آقای نجار و وروجک
شــال عـاشـورا